
در اسوان بعدازظهري گرم و مطبوع بود.درست ازهمان روزهايي كه پرستوهاتامصافتهاي دورپروازمي كنند،شاه به آهستگي ازهواپيما خارج شد و خسته و پژمردهمينمود،عليرغم سفارش مقامات مصري كه بايد باشاه سرنگون شده بااحتياط بيشتريرفتارشود،سادات قدم پيش نهادتا گونههاي اوراببوسد.به شاه گفت:"مطمئن باشمحمد،تودركشورخودت ودرميان ملت خودت و برادرانت هستي."چشمان شاه پرازاشكشد.
يكي ازملاقات كنندگان شاهدراسوان محمدجعفربهبهانيان، 77 ساله بود.بهبيانيانباصورت گردوسبيل خاكستري كوچك و لبخندظريف خودبيشتربه پدربزرگهاي مهربانسويسي- يا شايددندان پزشكان بازنشسته - شباهت داشت.اوقبلارئيس املاك سلطنتيومديركل حسابداري درباربودوسرنخهاي ثروت شخصي شاه رادردست داشت.شاهاززمان نخستين تبعيدش در1953 كه خودرابي پول يافته بود،اين ثروت رادرداخل و خارجازكشوربرروي هم انباشته بود.
بهبهانيان مانندبسياري ازنزديكترين و عزيزترين افرادبه شاه ،دراوايل 1978 ازآشوبوانقلاب نگريخته بود.برعكس ،درخلال بسياري ازماههاي آن سال ،به گفته خودش بعنوانواسطه بين شاه و شريعتمداري،يكي ازرهبران مذهبي عمل كرده بود.
شريعتمداري به اندازة آيت الله خميني تندرونبودو تماس خودرادرطول سال 1978 باشاه حفظ كرده بود.سرانجام بهبهانيان مقارن عيدميلاد مسيح 1978 تهران را بهمقصدخانهاش دربازل ترك كرده بود.بهبهانيان ميگويد:"در 16 ژانويه 1979 از راديوشنيدم كه شاه ايران رابه مقصدمصر ترك گفته است.همان روز بعدازظهر به اسوان تلفنكردم و گفتم:اعليحضرتا،آيا مايليد من به آن آنجابيايم؟ شاه گفت:فورا بياييد."
در اسوان وقتي بهبهانيان به هتل رسيد اورابه آپارتمان اختصاصي شاه هدايتكردند.شاه به اوگفت:"ميخواهم امورمالي خودرا شخصا دردست بگيرم."وبه بهبهانياندستور دادبيدرنگ به كليه بانكهاي خارجي كه شاه درآنها حساب داشت نامههاييبنويسدواطلاع دهدكه ازآن تاريخ اعليحضرت شخصا با آنهاطرف معاملهخواهدبودواو،يعني جعفربهبهانيان ديگر ازجانب شاه اقدام نخواهدكرد.
بهبهانيان تنها يك مسئول امور مالي نبود.اودرباره اشتباهاتي كه درايران صورت گرفتهبود وچارههاي ترميم آنها عقايدمحكمي داشت.اوبر اين باوربودكه انگليسيها ازاينكه شاهدرسالهاي اخيرتنبلي آنهارابه شدت مورد انتقادقرارداده است خشمگين اند.بهبهانيان
ميگويد:"شاه ضمن يك مصاحبة مطبوعاتي به كارگران انگليسي توهين كردو گفت آنهابه خوبي گارگران ايراني نيستند."درنتيجه انگليسيهااوراازسلطنت خلع كردند.او اكنونعقيده داشت اگرشاه پوزش بخواهدانگليسيها اورابه سلطنت باز خواهنندگرداند.بنابراينيك نقشة اجرائي دربرابر شاه نهاد.
"به اوگفتم بلند شويم و از همين جابه مكه برويم. شما درآنجازيارت خواهيدكردومردمخواهندفهميد كه يك مسلمان واقعي هستيد.ماازملك خالد"پادشاه عربستان سعودي"وامي خواهيم گرفت و سپس عازم انگلستان خواهيم شد و مسائل خودرا با دولت بريتانياحل خواهيم كرد.ما ميتوانيم ازاينكه به كارگران انگليسي توهين كردهايم پوزش بخواهيم وآنگاه با پشتيباني آنها به تهران برگرديم."ولي شاه اين كار رانكرد وملكه هم به بهبهانيان گفتمگر ازروي جنازة من بگذريد وچنين نقشهاي را اجراكنيد.
در ميان كشورهاي خاورميانه ايران تنها كشوري بودكه از ابتدا سياست همكاري پنهانيبا اسرائيل را درپيش گرفته بود.درواقع روابط با اسرائيل ،مناسبات ايران باكليةهمسايگانش راتحت الشعاع قرارمي داد.
در1948 كه دولت اسرائيل تاسيس شدايران به يهوديان عراقي كه بر خلاف يهوديانايراني موردسركوب قرار گرفته بودنداجازه داد از طريق ايران به اسرائيل فراركنند.در اينهنگام يكي از وظايف اصلي موصاد،سرويس جاسوسي اسرائيل،اين بود كه مهاجرتيهوديان به اسرائيل راتسهيل كند.دولت ايران به ماموران موصاداجازه داد در تهران فعاليتكنند،يعني به عبارت ديگر ازبدو تاسيس دولت اسرائيل، ايران ازاعراب حمايت لفظيميكردو به اسرائيل كمك پنهاني ميداد.اين يك طرح بادوام بود.
پس از سرنگوني مصدق در1953 امريكا دست بكارشد تا بعنوان قدرت فائقه خارجيدر ايران جانشين انگليس شود.شاه مشاهده كرد كه از سوي دشمنان محاصره شدهاست.صرف نظر از رژيمهاي تندروي جديد عرب،اتحاد شوروي همسايه ستيزه جو وتهديدكننده باقي ماندبود.در چنين اوضاع و احوالي بودكه شاه تصميم گرفت همان كارپدرش را بكند:هر گونه مخالفان احتمالي خود رانابودسازدو تقويت نيروهاي مسلح را پايهقدرتش قرار بدهد.
به عنوان مثال،وقتي شاه در مارس 1956 با دالس ملاقات كرد،به دالس اظهار نمودكهبه عقيدة او ايران"بحرانيترين نقطة جهان امروزي است."دالس پاسخ داد تعداد زياديكشور در جهان وجود دارند كه خودشان را در همين وضعيت ميبينند.اگر قرار شود دولتامريكا به خواستههاي هر يك پاسخ مثبت بدهد،مجموع مبلغ كمكهايي كه بايدبپردازد سربه ارقام نجومي خواهدزد.شاه تقاضاي سالي 75 ميليون دلار كمك نظامي طي سه سالآينده كرد،ولي دالس عقيده داشت اين مبلغ زياد است.شاه اظهار داشت كه به عقيدة
اوشايد ايالات متحد در كشورهاي ديگر ازقبيل ويتنام زياد خرج ميكند،هر چند اذعانداشت كه اين كشور از اهميت فراواني برخوردار است.ميگفت وضع ويتنام به اين دليل بهاين شكل درآمده كه مادير دست بكار شدهايم.او نميخواست شاهد باشد كه ماهميناشتباه را در ايران تكرار كنيم كه چند برابر برايمان گرانتر تمام خواهدشد.
دالس در ژانوية 1958 يكبار ديگر در تهران بااو گفتگو كردو بلافاصله اوقات تلخيخودرا با ارسال تلگرامي بدين مضمون به آيزانهاور نشان داد:"شاه خودش را يك نابغةنظامي ميپنداردو وزيران او دربرابر وسوسههاي نظامي شاه قادر نيستند از عهدة مسائلاقتصادي آني ايران برآيند."دالس پيشنهاد كرد كه آيزنهاور شاه را با دورنماي تبادل نظردربارة مسائل نظامي مدرن خوشحال سازد.چندي بعد آيزنهاور ضمن ملاقات با شاهدرواشينگتن همين كار راكرد.او به شاه خاطر نشان ساخت كه"نگهداري اين همه نيروبراييك جنگ محدود ممكن است از نظر اقتصادي مخالف بامنظور باشد."
شاه سه ماه پس ازبازگشت از آمريكا اميني دومين نخست وزيرش بعداز مصدق رابركناركرد.پس از تجربهاي كه بامصدق داشت حاضر نبود اجازه دهد يك ايراني ديگر درداخلةايران يا در واشينگتن طرفداراني پيدا كند.افزون برآن شاه معتقدبود كه اصلاحات امينيمنحيثالمجموع بيش ازاندازه تندرو و افراطي است.
در22 ژانويه،يعني شش روز پس از آنكه تهران را ترك كردند،شاه و ملكه فرحوهمراهان ازجمله بهبهانيان به سبكي كه سادات ميل داشت برايشان ترتيب بدهد،بهمراكش عزيمت نمودند.سربازان درمسيرشان قالي قرمز گستردند.گارد احترام مركب ازبيش ارصر سربازبه حالت خبردار ايستاده بود تا شاه از آن بازديدكند.همانند هنگام ورودتوپها به عنوان اداي احترام شليك كردند.همة حضار باهيجان به خداحافظيپرداختند.سادات از شاه خواهش كردكه هروقت بخواهدبه مصر بازگردد.شاه وملكه سوارهواپيما شدندو درها بسته شد.شاه به قسمت جلو رفت تادر كابين خلبان دركنارسدهنگمعزي بنشيند.
پروازبه مصرسه ساعت هم طول نكشيد.شاه كه هميشه عاشق پروازبوددركابين خلبانماندتااينكه بوئينگ 707 ازقلمروهوايي ايران خارج شد.چندكيلومتر عقبتر هواپيمايكمكي پرواز ميكرد.طبق معمول درسفرهاي خارجي ،هواپيماي مزبوربه علل امنيتيجامدانهاو باروبنه راحمل ميكرد.وقتي هواپيماقلمروهوايي ايران راترك كرد،شاه هدايتهواپيمارابه خلبانش سرهنگ بهزادمعزي سپردو براي صرف نهارباملكه به اتاقمخصوصش رفت. غذادركاخ سلطنتي تهيه شده بودو اكنون توسط علي كبيريآشپزمخصوص شاه به سرميزآورده ميشد.
هواپيماي شاه درقسمت جلوبخش باشكوهي براي خانواده سلطنتي و درقسمتعقب صندليهايي براي ملتزمين ركاب داشت.درايام گذشته مجموعه كاملي آجودانهاودرباريان و وزيران و منشيان وگاردهاي محافظ دراين قسمت مينشستند.امادراين پروازهواپيماتقريبا خالي بود.
ارشدترين عضودرهواپيمااميراصلان افشاررئيس كل تشريفات بود.اوتمايلي بهعزيمت شاه نداشت ولي به اواطمينان داده بودندكه شاه فقط براي گذراندن چندهفته(تعطيلات)ازكشورخارج خواهدشد.
درصندلي كناراو سرهنگ كيومرث جهانبيني رئيس گاردهاي محافظ شاه نشستهبود.جهانبيني هيچ شباهتي به افرادتنومندي كه اغلب ازمردان مهم حفاظتميكنندنداشت .اونسبتا كوتاه قدبود،عينك ميزد،موهاي كم پشت داشت.در"سندهرست" انگلستان دورة آموزشي گذرانده و طي 15 سال گذشته افسرگاردسلطنتيبود.عنوان رسمي جهانبيني فرمانده واحدمخصوص امنيت بود.اوسايه شاه شمردهميشدو تقريبا هرجاكه شاه به سفرمي رفت بااوبود.جهانبيني ازمعدوداشخاصي بودكهتقريباازيك ماه پيش ميدانست آنهادرشرف ترك ايران هستند.ميگويد:"فرصت زياديبراي آماده كردن خودداشتم.فقط نميتوانستم باوركنم كه ديگربازنخواهيم گشت.بدينجهت تقريباهرچه راكه داشتم باقي گذاشتم."
چندين گارد ديگرنيزدرهواپيما بودندازجمله سرهنگ"يزدان نويسي" محافظمخصوص ملكه و گروهبان علي شهبازي .همچنين اميرپورشجاع و محمود الياسيپيشخدمتهاي مخصوص شاه.وبالاخره دكتر لوسي پيرنيا.
دكترپيرنياپزشك فرزندان چهارگانة شاه بود.(همگي آنان چندهفته پيش ازپدرومادرشان ايران رابه مقصدامريكاترك نموده بودند.)اوزني بودريزنقش وجذاب،باموهاي
قرمز.هيچ تمايلي به رهاكردن خانوادهاش درايران نداشت امانسبت به ملكهوفاداربودودرژانوية 1979 تشخيص داده بودكه ملكه بايك مسئلة جدي روبرواست.تقريباهيچ زني دركاخ سلطنتي باقي نمانده بود.
بسياري ازدوستان و نديمههاي شهبانو قبلا كشور راترك گفته بودند.مادرش نيزازتهرانرفته بود.يكي ازمستخدمهايش ازدواج كرده بود وتمايلي به رفتن نداشت،يكي ديگر بسيارمذهبي شدهبود.دكتر پيرنيا چندروزپيش از عزيمت براي خداحافظي باملكه به كاخ رفتوپذيرفت كه بااوپروازكند.
ازميان اين گروه كوچك ،فقط چند ايراني درماههاي بعدباشاه وملكه باقيماندند.اگرآنها ميتوانستند پيشبيني تلخيهاو رنجهاي سفرطولاني راكه درپيشداشتندبكنند،بدون شك وحشتزده يادستكم شگفتزده ميشدند.تبعيدي كه اكنون شاهآغازمي كردازپارهاي جهت نه تنها بازتاب نخستين تبعيدش در1953 بشمارمي رفت،بلكهحتي تبعيدپدرش رضاشاه رابه خاطر ميآورد.
بهدازظهر16 ژانويه كه هواپيماي آبي وسفيد707 به فرودگاه اسوان نزديك شد،شاهدوباره
به كابين خلبان رفت و به سرهنگ معزي پيوست .اوشخصا هواپيمارا به زمين نشاندوتاجايي كه پرزيدنت سادات وهمسرش باگارد احترام در انتهاي قالي قرمزايستادهبودند،هدايت كرد.21 تير توپ شليك شد،موزيك نظامي، سرودشاهنشاهي ايران وسرود ملي مصر رانواخت.ديگر هيچگاه و در هيچ نقطهاي ازجهان چنين مراسم احتراميبراي او برگذار نشد.
در اكتبر1971 محمدرضاپهلوي ضيافتي ترتيب داد كه ازهمة مهمانيهابرتر بود همچنينسي امين سال سلطنت خودو دهمين سال برنامة اصلاحاتش را كه انقلاب سفيدمي ناميدنيزجشن ميگرفت.بنابود انقلاب سفيد شامل اصلاحات ارضي و گسترش سوادآموزي وآزادي زنان ،مدرنيزه كردن صنايع و زيربناي اقتصادي و توزيع مجدددست كم بخشيازثروتهاوكاهش قدرت روحانيون شيعه باشد.ناگزيراين"انقلاب"روحانيون را دچارخشمساخت.
در اين جشن كه درتخت جمشيدبرگزارمي شد،نه پادشاه،سه شاهزادةحاكم،دووليعهد،سيزده رئيس جمهور،ده شيخ،دوسلطان همراه باانبوهي ازمعاونان رئيسجمهوري و نخست وزيران و وزيران خارجه و سفيران و ديگر دوستان دربار كه ازنقاطمختلف جهان آمده بودند در تخت جمشيداقامت گزيدند.
شاه تصميم گرفت قواعد تشريفاتي قرن نوزدهم رارعايت كند،بدين معني كه ارشدترينمهمان دوست و متحدش "هايله سلاسي" امپراتور اتيوپي،شيريهوداباشد.پريزيرنت ژرژپمپيدو رئيس جمهوري فرانسه گفت كه دعوت را نميپذيرد مگر اينكه بالادست هايلهسلاسي و رؤساي كشورهاي فرانسه زبان بنشيند.شاه زيربارنرفت و پمپيدو درعين اوقاتتلخي نخست وزيرش رابه جاي خودفرستاد.شاه هرگزپمپيدو رابراي اين اهانت نبخشيد.
پادشاه و ملكه دانمارك نيز جزو مدعوين بودند.وهمچنين پادشاهان اردن و بلژيكوپادشاه سابق يونان.ملكه انگلستان در جشن شركت نكردو به جاي خود شوهرش پرنسفيليپ و دخترش پرنسس "آن" رافرستاد.پرنس برنهارد ازهلندنمايندگي همسرش ملكهژوليانا رابرعهده داشت.شايد نوميدكنندهترين خبربراي شاه اين بودكه پرزيدنت نيكلسوندرجشن شركت نميكند.(خانم نيكلسون رئيس افتخاري كميته امريكايي برگذاريجشنهاي 2500 ساله شاهنشاهي بود.)اسپيرو اگنيو معاون رئيس جمهوري نمايندگيايالات متحده رابرعهده داشت و ازنظرتقدم،كليه مدعوين به استثناي سفير پكن براوبرتريداشتند.
لسي بلانك زندگينامه نويس رسمي ملكه بعدها صحنه اين جشن راچنين توصيف كرد:
ريشهاي پرپشت و مجعدمادهاوپارسها،ريشهاي نوك تيزصفويان،سبيلهاي چخماقيسربازان قاجار،سپرهاو نيزه ها،پرچمهاي سه گوشه،قدارهاوخنجرهاي جنگجويانباستاني ،همه درآنجابود.درزير آفتاب سوزان ولي پناه چترهاي آفتابي ،مهمانان رويتختگاه زيرخرابه هاي قدرت كورش نشسته بودندو اين رژة احساس
برانگيزراتماشاميكردند.نگهبانان كاخهاي هخامنشي ،جنگجويان پارت،سواره نظامخشايارشاه،تخت روانها،ارابهها،شترهاي جمازة باختريان، توپخانه فتحعليشاه،جنگجويان سواحل خزروخليج فارس ،نيروي هوايي،تانكها،زناني كه اخيرابهاستخدام نيروهاي مسلح درآمده بودند... همه درتخت جمشيدبودند.همة آنان برعظمتگذشته و حال ايران گواهي ميدادند.
در تخت جمشيد،محمدرضاشاه تاريخ ايران رابه ميل خودتغييرشكل داد.اوازجشنيكه برپاكرده بودراضي بود.ميگفت اين جشن كمك بزرگي به تجديدنظر غربيان درديدگاهشان نسبت به ايران خواهدكرد.به نظراونقطه اوج اين مراسم وقتي بودكه دربرابرگورخالي ولي تاثير برانگيزكورش كبير ايستادو باصداي يكنواخت و بي حالت خاصخودش اوراباطمطراق موردخطاب قراردادو گفت:"كورش ،شاه بزرگ،شاه شاهان،شاههخامنشي،شاه ايران زمين،ازجانب من شاهنشاه ايران،و ازجانب ملت من برتودرودباد!...همه مادراين هنگام كه ايران نو با افتخارات كهن پيماني تازه ميبندد تورابه نام قهرمانجاودان تاريخ ايران،به نام بنيانگذاركهنسالترين شاهنشاهي جهان ،به نام آزاديبخش بزرگتاريخ ،به نام فرزند شايستة بشريت درودمي فرستيم.كورش،ماامروزدربرابر آرامگاه ابديتوگردآمدهايم تابگوييم آسوده بخواب ،زيراكه مابيداريم وبراي نگهباني ميراث پرافتخارتوهمواره بيدارخواهيم ماند.
قابل ذكراست كه هزينه اين جشن بيش از300 ميليون دلاربود.
16 ژانويه 1979،فرودگاه مهرآباد تهران .باد سردي از جانب البرز به 2 فروند هواپيماي707كه جلوي پاويون سلطنتي ايستادهاند ميوزد،فعاليت چشمگيري در فرودگاه بچشمنميخورد.در تهران برق قطع و وصل ميشود و مردم براي نفت كه اين روزها از آمريكاواردميشودصف طويلي تشكيل دادهاند .امروزنسبت به روزهاي قبل آرامتر است آرامشي كهآبستن حوادث عظيمي است .شاه قبلاگفته كه براي معالجه و تعطيلات كشور را تركخواهد كرد. نظير همه بحرانهاي انقلابي هيچ خبرواقعي در دست نيست تقريبا همه بهراديو BBC گوش ميدهند.شاه شخصا كوشيده است كه دولت انگليس را وادار سازدجلوي گفتارهاي BBC را بگيرد.به نظر او نپذيرفتن اين تقاضا از جانب انگليسيها يكخيانت آشكاربه او است. ميگويند موضع امريكاييها پيچيدهتر است،اگر آنهاميخواستندشاه بماند تابحال به او گفته بودند انقلاب راخردكند نه اينكه فقط ضربههايناچيز به آن بزند.به جاي اين كار پريزيدنت كارتر يكي از ژنرالهاي بلندپاية امريكايي بنامرابرت هويزر را فرستاده است كه ارتش را ساكت نگه دارد. اين مطلبي است كه بسياري ازمردم ميگويند.
به دستور شاه چند تن از مقامات بلند پايه از جمله نخست وزير اسبق و رئيس سابقساواك بازداشت شدهاند.اما اين تلاشهاي شاه بيهوده و تقريبا بي ثمر و حركاتي استتسكين بخش .
در اين ماههاي آخر 1978 تقريبا تمامي افراد سرشناس ايران و دلالان بين المللي كه ازقبل آنها منتفع ميشدند ناپديد شده و به غرب گريختهاند. هوشنگ انصاري يكي از وزيرانشاه كه ثروتي افسانهاي بهم زده بود اجازه گرفت به بهانه يك ملاقات فوري به هنريكيسينجر ايران را ترك كند.او از فرودگاه به سفير امريكا تلفن زد و گفت سه روزه به ايرانبازخواهد گشت.سفير امريكا در تلگرافي به واشينگتن اين عمل او راچنين تفسسيركرد:"اين كار ممكن است ناشي از زرنگي باشد اما دليل خونسردي است."انصاري هرگز بهايران باز نگشت.
در ايام گذشته كسب اجازة شرفيابي به حضور شاه كار آساني نبود.امادراواخر 1978همه چيز تغيير كرده بود. غفلتا اتاقهاي انتظار كاخ مملو از كساني بود كه هيچگاه در آن حولو حوش ديده نشده و اجازه ورود نيافته بودند. روزي شخصي به نام دكتر شاهكار به كاخسلطنتي آمد .او از وكلاي دادگستري بود و شاه را تقريبا از بيست سال پيش نديدهبود.شاهكار از ميرشكار شاه كه بااو آشنايي داشت تقاضاكرد ترتيب ملاقاتي با شاه را
برايش بدهد.كامبيز اتاباي ميرشكار پذيرفت و دكتر شاهكار را به حضور اعليحضرت
راهنمايي كرد.وقتي دكتر شاهكار از دفتركار شاه خارج شد گمان ميكردكه گفتگويخوبي داشته است و تقاضاي شرفيابي مجددكرد.بااين تقاضا هم موافقت شد و او دوساعت ديگر رانيز در حضور شاه گذراند.سپس پيروزمندانه به ميرشكار اظهار داشت كه راهحل همه چيز رادر آستينش دارد.
كامبيز اتاباي ميگويد:"همگي ميخواستيم كشور را نجات بدهيم ،هركداممان راه حليداشتيم و همه ميخواستيم آن را فقط به يك نفر ارائه بدهيم."
در چنين احوالي درياداركمال الدين حبيب الهي فرمانده نيروي دريايي شاهنشاهي ويكي از امراي تحصيل كرده ارتش به ديدار شاهآمد.او با خود يك گزارش 30 صفحهايآورده بود كه در دست گرفتن زمام امور كشور بوسيله نظاميان راپيشنهاد ميكرد.پس از آنكه اورابه حضور شاه راهنمايي كردند دريادار طبق معمول شرفيابيها نگاهش را به زميندوخت و در حالت خبردارايستادو شروع به خواندن بخشهايي از گزارشش كرد.شاه دراتاققدم ميزد.دريادار پيشنهاد كرد كه چون انقلاب رو به اوج است شايد بايد به ارتشياندستور بدهد كنترل اوضاع رادردست بگيرند.آنهابايدهر كسي راكه مسئول اوضاع فعلياست بازداشت كنند.اين كارمستلزم اعدام شايد پنج هزارتن از فاسدترين درباريان وسودجويان است تا ميليونها نفرمردم راكه خواستاربراندازي دولت هستند راضي كندونيزپنج هزار نفرازروحانيون و انقلابيون.
چند سال بعد حبيب الهي در حالي كه درچايخانه مجلل هتل هاليدياين در حومةويرجينيا نشسته بود به خاطر آورد كه شاه قدم ميزدومي گفت:"اين كاربرخلاف قانوناساسي است."حبيب الهي گفت:امااين تنها راهي است كه ميتوان كشوررانجاتداد.انقلاب اكنون بسيارپيش رفته است.هيچ چيز جزيك نيروي بابر در جهت مخالفنميتواند ايران را نجات دهد.شاه گفت:"فكرميكنيد كه من بايدبرخلاف قانون اساسيعمل منم؟"من گفتم:آري اعليحضرت،اين تنهاراه نجات كشوراست.
سپس سكوت حكمفرماشدو پنج دقيقه بطول انجاميد.شاه همچنان قدم ميزد.حبيبالهي كه مردي استكوتاه قد،هنوز درحالت خبردارايستاده وچشمانش رابه فرش گرانبهادوخته بود.هيچ يك ازاين دو نفرسخن نميگفتند.سرانجام فرمانده نيروي دريايي فهميدكه شاه مايل به تصويب طرح اونيست.پس به صحبت درباره موضوعي بكلي متفاوتپرداخت.
بي نظمي شديدي در كشور حكمفرمابود و نظاميان هم حق حمله به مردمرانداشتند چون بعدازكشتار ميدان ژاله شاه به ارتش دستورداده بودازقواي قهريه استفادهنكنندومردم هم درهمين احوال چيزهايي كه مربوط به دولت ميشود مثلبانكها،كابارههاو...رابه آتش ميكشيدند.افشار، مسئول تشريفات و چندتن ازسران ارتش بهشاه پيشنهاد دادند كه اويسي معروف به ( قصاب تهران، مسئول كشتار ميدان ژاله) را
نخست وزير كند، اما شاه نپذيرفت و در شب پنج نوامبر 1978 سفيران انگليس وامريكا را احضار كرده و پس از
گفتگو با آنان، ارتشبد غلامرضا ازهاري را به نخست وزيري برگزيد، كه مردي بود ملايمو به كلي مخالف بكار بردن قوه قهريه .
هنگامي كه شاه اين خبر را به افشار (رئيس كل تشريفات) اطلاع داد، وي چيزي نگفت.افشار دراين مورد ميگويد:"او شاه بود و من نميتوانستم قضاوتها و تصميمهايش را موردچون وچرا قرار دهم ."
اما وي چند ماه بعد در تبعيد از شاه پرسيد: كه چرا اويسي را انتخاب نكرد بوده است؟و شاه در جواب وي پاسخ ميدهد" كه سفراي انگليس و امريكا مخالف بودندو عقيدهداشتند بهتراست شخص ملايمي مثل ازهاري زمام امور را در دست گيرد تا بتواند باروحانيوني كه انقلاب را رهبري ميكنند وارد مذاكره شود.
افشارازمجموع اين وقايع نتيجهگيري مخصوص خودش راكرد.بعدهادر آپارتمانشدرجنوب فرانسه كه پنجره هايش روبه درياي مديترانه بازمي شودگفت:"به عقيده من اينيكي ديگر ازتلاشهاي غرب براي خالي كردن زير پاي شاه بود.اگراويسي نخست وزيرميشد همه چيزخاتمه مييافت.مايك فهرست سيصدچهارصد نفري داشتيم كه سازماندهندگان اصلي تظاهرات بودند.ميتوانستيم آنهارابازداشت كنيم.نخست وزيري ازهاريشيوه ديگري دربي ثبات ساختن ايران و پايان دادن به حكومت شاه بود."
ترتيب اداره مملكت پهناور ايران ( بعد از خارج شدن از استيلاي عربها ) ، به صورتي درآمد كه ولايتهاي ايران ،كمابيش به حالت نيمه مستقل امور خود را انجام مي دادند . اين ترتيب حكومت ، به خصوص در اواخر عصر غزنوي و در تمام دوره سلجوقي به صورت چشمگيري توسعه و گسترش يافت.
تركمانان سلجوقي به سبب وسعت ممالكي كه به دست آورده بودند ، اداره آن را از حالت تمركز خارج ساختند ، ( به خصوص كه خود نيز پايتخت ثابت نداشتند ). سلجوقيان به تناسب رعايت اوضاع زمان ،نيشابور مرو،اصفهان و اندك زماني نيز ، بغداد را پايتخت خويش قرار دادند . البته ، اين غير از موقيعت سلجوقيان كرمان و سلجوقيان آناتولي است كه هر كدام پايتختهاي خاص خود را داشتند ( اگر چه ،آن نيز به نوبه خود متغير بود) . به عنوان مثال ،سلجوقيان كرمان هفت ماه گرم از سال را در كرمان ( بردسير ) و پنچ ماه سرد را در جيرفت ( قمادين ) مي گذراندند كه تا پايتخت زمستاني ، بيش از چهل فرسنگ ( 240 كيلومتر ) فاصله داشت .
پادشاهان سلجوقي ، اصولا" در دربار خود ريش سفيدان و مربياني داشتند كه در اداره مملكت با آنان مشورت مي كردند . بعضي از اين افراد " اتابك " ( معلم يا مربي ) بعضي اميرزادگان سلجوقي نيز بودند. براي اداره ولايتهاي دور دست گاهي بعضي از اين اتابكان را مامور مي ساختند ، چنانكه طغتكين پسر تاج الدوله تتش را در سال 479 ه.ق. مامور دمشق ساختند ، و عماد الدين زنگي ( از غلام زادگان سلطان ملكشاه سلجوقي ) ماموريت موصل را يافت . همچنين ، ايلدگز ( اتابك ارسلان شاه سلجوقي ) به آذربايجان رفت ، وسلغز به فارس و اتابك مويد الدين آي آبه به نيشابور و اتابك سام و عزالدين لنگر به يزد فرستاده شدند .
بيشتر اين اتابكان موقيعت خود را تا زمان حمله مغول به ايران حفظ كرده بودند و بعضي از آنان ،مانند اتابكان فارس و اتابكان آذربايجان ،بعد از مغول نيز تا سالها در ولايتهاي مذكور حكومت داشتند . مهمترين و معروفترين اين اتابكان ،اتابكان خوارزم بودند كه به خوارزمشاهان و خوارزمشاهيه نيز شهرت يافته اند .
خوارزم ، كه در كتيبه هاي هخامنشي به صورت هوارزميا و بعد از اسلام به صورت خوراسميه نيز آمده است ، نام ناحيتي است در سفلاي جيحون . حدود آن ناحيه از حوالي درياچه آرال تا سواحل درياچه خزر و نواحي ابيورد ،از شرق در تمام سواحل سيحون ، ادامه مي يافت و پايتخت آن خوارزم خوانده مي شد .
اين منطقه نزديك درياچه آرال وشامل دو قسمت بوده است : قسمت شرقي (كث )كه معمولا" ترك نشين بود و قسمت غربي رودخانه كه اورگنج خوانده مي شد و فارس زبانان در آنجا ساكن بودند . پهناي رودخانه جيحون در اين نواحي گاهي به دو فرسنگ مي رسيد . اين دو شهر در زمان حمله مغول بيشتر به صورت ويرانه درآمدند . معروفترين اتابكان در تاريخ ايران ، اتابكان خوارزمشاهي بودند . اصولا"بعد از اسلام ( به خصوص در زمان غزنويان ) ، حكام خوارزم همان عنوان پيش از اسلام خود ، يعني خوارزمشاه ر ابه دنيال نام خود داشتند ، چنانكه آلتون تاش در زمان سلطان محمود كه حاجب بزرگ او بود و حكومت خوارزم را يافت به همين لقب ملقب گرديد . قبل از او نيز مامون و علي بن مامون ومامون بن محمد ، همين عنوان را داشتند . در روزگار سلجوقيان ، انوشتكين غرجه ( كه طشت دار سلاطين سلجوقي بود ) به اشاره سلطان ملكشاه سلجوقي به امارت ولايت خوارزم منصوب شد ( 470 ه.ق . ) و در واقع ، خراج ولايت خوارزم مخصوص طشت خانه سلجوقيان بود .
در سال 490 ه.ق. قطب الدين محمد – ازاولاد انوشتكين غرجه – به تاييد امير حبشي ( پسر آلتون تاش حكمران خراسان ) به سمت خوارزمشاهي معين شد . او تا سال 522 ه.ق. عنوان حكومت خوارزمشاه را به خود اختصاص داد .
پسر او ، اتسز ( اتسز = نميرا ،آنكه بايد زنده بماند ) با لقب علاء الدوله هم اين سمت را به ارث يافت . او با سبطان سنجر پادشاه مقتدر سلجوقي در گيري پيدا كرد و سلطان سنجر ( در سالهاي 533 ، 536 و 542 ه.ق. ) سه بار ناچار شد به خوارزم لشكر كشي كند . هر چند در هر سه بار اتسز مغلوب شد ، اما به علت عذر خواهي مورد بخشش قرار گرفت و به دليل ضعف سلطان ، در كار خود ابقاء شد .
بعد از اين تاريخ هم كه سلطان سنجر گرفتار شورشهاي داخلي و حملات قراختاييان و غزها در شرق ايران بود ، ديگر فرصت نيافت به خوارزم لشگر كشي كند . از اين پس ،حكومت خوارزمشاهيان در حوزه اي وسيع به صورت مستقل ادامه يافت .
بعد از مرگ اتسز ، پسر او – ايل ارسلان – به حكومت رسيد ( 551 ه.ق. ). سپس سلطانشاه – فرزند ايل ارسلان – چند صباحي حكم راند ( 568 ه.ق. ) تااينكه برادرش – علاء الدين تكش – او را از خوارزم بيرون راند و خود مستقيما" خوارزمشاه شد .
علاء الدين در سال 569 ه.ق. با مويد الدين آي آبه ( اتابك نيشابور ) به جنگ پرداخت و او را به قتل رساند .طغانشاه – فرزند مويد الدين – هر چند در نيشابور به حكومت نشست ، اما هميشه مورد حمله خوارزمشاهيان قرار داشت. سرانجام ، طغانشاه از ملك دينار غز شكست خورد و حكومت مويديه در نيشابور پايان يافت .
جنگهاي معروف علاء الدين تكش ، در چند جا ياد شده است : نخستين در نيشابور با سلطانشاه برادرش( 585 ه.ق. ) و بار ديگر ،جنگ او با برادر در مرو ( 589 ه.ق.) صورت گرفت . لشگر كشي ديگر او به بخارا براي سركوبي تركان قبچاقي ( 591 ه.ق .)انجام شد . هر چند سپاهيان او به علت گرما و تشنگي اغلب هلاك شده و سلطان شكست خورده برگشته است .
جنگ ديگر او در سال (590 ه.ق.) با سلجوقيان عراق بود كه در حوالي ري با طغرل سوم ( آخرين پادشاه سلجوقي ) جنگيد و او را شكست داد . خوارزمشاه پس از آن تا همدان نيز پيش رفت . آن گاه ،همدان و اصفهان را به قتلغ اينانج سپرد.
در جنگي كه ميان سپاه خليفه و لشكريان خوارزمشاه در حوالي ري و ساوه به سال 591 ه.ق. روي داد ، لشكر خوارزم تا خوار عقب نشستند . خوارزمشاه در سال 596 ه.ق. پسر خود تاج الدين شاه – را حاكم اصفهان كرد ، و پسر ديگرش – سلطان محمد را حكومت خراسان داد . وي در 19 رمضان سال 596 ه.ق. در گذشت . پس از وي سلطان محمد – پسرش – جانشين پدر شد .
در زمان اين پادشاه ، وضع ولايتهاي ايران دچار آشفتگي بود . كرمان كه به تسلط ملك دينار عز در آمده بود ( اگر چه چند صباحي به تسلط خوارزمشاهيان نيز در آمد ) به علت حملات طوايف شبانكاره و اتابكان فارس ، از حيطه تسلط خوارزمشاهي خارج شد ( 599 ه.ق. ) . سلطان غياث الدين (حاكم غور ) به تحريك خليفه " الناصر لدين الله " بر خوارزمشاه شوريد و قسمتهايي از خراسان را از آن خود كرد .
همچنين ، به تحريك خليفه ، بعضي روساي اسماعيليه از جمله جلال الدين حسن اسماعيلي در قلاع الموت و رودبار ادعاي خود سري كردند . اين رفتارها باعث شد تا سلطان محمد خوارزمشاه به فتواي جمعي از علماي ماوراء النهر ،نام ناصر خليفه را از خطبه انداخت و فرمان داد كه يكي از سادات حسيني ترمذ را به عنوان خلافت دهند و خطبه به نام او خوانند . سپس در زمستان سال 614 ه.ق. به همراه سپاهي از طريق همدان عازم جنگ با خليفه عباسي شد . اما ، سپاهيانش به علت سرماي شديد در اسد آباد همدان دچار تلفات بسيار شدند و چون در شرق ايران آشفتگيهاي پديد آمده بود ، سلطان محمد به مرو بازگشت ( محرم 615 ه.ق. ) سلطان محمد خوارزمشاه از سال 613 ه.ق. گرفتار حملات طوايف مغول در شرق ايران شده بود ، تا اينكه در سال 615 ه.ق. شهر كاشغر به تصرف مغولان در آمد. سلطان هر چند خود را به ماوراء النهر رساند ، اما در برابر لشكر مغول قادر به مقاومت نبود و همچنان از برابر آنان مي گريخت . وي در شوال سال 617 ه.ق. در جزيره " آبسكون " ( در درياچه خزر ) بيمار شد و درگذشت .
حتي بعضي از آنها نشان سياه را بر پيكر خويش نيز مي نگاشتند. گويند چون علم پيغمبر ساده بود ، اينان رايت سياه را به نشان آنكه قصدشان بازگشت به دين پيغمبرست ، كه بني اميه ان را كنار نهاده اند يا به نشان آنكه قصدشان خونخواهي و سوكواري در عزاي خداندان پيغمبرست شعار خويش كردند. در پيشگوييهايي هم كه از جفر و ملاحم بر مي امد در آن روزها پديد آمدن علمهاي سياه را نشانه زوال دولت جابران مي شمردند و شايد به همين سبب بود كه چندي پيش از اين حارث بن سريج نيز علم سياه برداشته بود.
در هر صورت ، اين سياه جامگان يا چنانكه توفانس گفته است اين سياه پوشان رنگ سياه را هميت خاص مي دادند و با جامه و علم سياه خويش مي خواسند پيشگوييهايي را كه براي زوال قدرت ستمكاران در افواه بود تحقق بخشند.
در هر حال اخبار راجع به قيام اين سياه جامگان را بعهدها در دوره عباسيان و بعد از قتل ابومسلم بي شك براي مصلحت عباسيان تا حدي تعديل كرده اند. از روايات غير اسلامي چنين بر مي ايد كه در خراسان به تحريك سردار سياه جامگان ، بندگان بر خداوند خويش شوربده انده و در يك شب همه آنها را كشته اند و اسب و سلاح و خواسته شان را برگرفته اند. اين روايات بدين گونه در طبري نيامده است اما دور نيست كه دشمني با عرب خاصه در روزايي كه هنوز خون يحيي بن زيد در جوزجانان مي جوشيده است و مرده او بردارد بوده است موالي و غلامان را بدينگونه به شورش سخت و كينه كشيي خونين واداشته باشد. درهر حال نظم و انضباط سختي هم كه ابومسلم پيروان خويش را به پيروي از آن واداشته است از وقتي مقرر شده است كه وي به مرو آمده است و اگر پيش از آن در ما خوان و سفيد نج و ديگر جايها موالي و غلامان بسبب نفرت سختي كه از عرب مي داشته اند با انها چنين بخشونت رفتار كرده باشند عجب نيست و شايد آن انضاباط سختي كه در نص بيعت ابومسلم آمده است بعد چنين واقعه يي و يا بقصد جلوگيري از تكرار نظير آن بوده است و بهر حال اين روايت تئوفانس با شور و هيجان موالي و با خشم و كينه يي كه آن قوم نسبت به اعراب خراسان داشتهاند سازگار مي نمايد و در بيان چنين خشم و شوري بوده است كه نصربن سيار در طي قطعه يي كه بمناسبت سروده است اين سياه جامگان را قومي فرا مي نمايد كه دين آنها چيزي جز كشتن عرب نيست. با اينهمه ، و با آنكه سفارش امام عباسي به ابومسلم آن بود كه به عرب اعتماد نكند و حتي اگر لازم شود عرب را از ميان بردارد و تباه كند ، باز در بين ياران ابومسلم اعراب فراوان بودند. اينها كساني بودند كه در خراسان با موالي نشوونما يافته بودند و رنگ ايراني گرفته بودند. بيشترشان مثل ايرانيان شلوار مي پوشيدند و به فارسي سخن مي گفتند. گذشته ازين ، در مخالفت با مروانيان آنها نيز همان شور و حرارتي را داشتند كه موالي و غلامان و ستمديدگان درين مورد نشان مي دادند. چنانكه در فتح جرجان ، قحطبه بن شبيب سردار عرب ، موالي خراسان را كه از عدت وعدت مروانيان شكوهيده بودند دل داد و آنها را به ياد عظمت گذشته نياكانشان انداخت و آشكارا بر اعراب كه خود وي نيز آز آنها بود ، بر اغاليد.
سال صدو بيست و نه هجري ابومسلم را به هدف خويشكه قيام بر بني اميه بود نزديك كرد. در بيست و پنجم رمضان اين سال كه از پيش براي خروج معين شده بود وي در قريه سفيدنج كه از آن سليمان كثير و اعراب خزاعي بود بيرون آمد. امام دو علم به نام « ظل » و « سحاب » براي ياران فرستاده بود كه تا درين روز بيرون آرند. در آن روز كه ستمديدگان آنهمه انتظارش را كشيده بودند و سرانجام فرارسيد اين دو علم را بيرون آوردند. همچنين ، شورشگران براي آنكه ياران خويش را كه در قريه هاي مجاور بودند از خروج خكود آگاه كنند آتشها برفروختند. در طي چند روز از شصت ديه مجاور ياران سوگند خورده به سفيدنج آمدند. اين سياه جامگان با علمهاي سياه بيرون مي آمدند. چوبدستيهاي سياه كه كافر كوب مي خواندند بدست داشتند. بعضي اسب داشتند و بعضي ديگر كه بر درازگوش مي نشستند بر خران خويش بانگ مي زدند و مروان خطاب مي كردند نه آخر مروان بن محمد آخرين خليفه اموي كه درين روزها فرمانرواي تازيان بود مروان حمار خوانده مي شد؟ در عيد فطر كه مردم پشت سر سلميان بن كثير نماز خوانددند و ابومسلم آنها را به طعام دعوت كرد بيش از دو هزار و دويست تن سياه جامگان در سفيد نج فراز آمده بودند. هچجده روز بعد ، دستهيي سوار را كه نصربن سيار والي خراسان براي دفع اين سياه جامگان فرستاده بود ابومسلم مغلوب و متواري كرد. اما فرمانده آنها را كه مجروح و اسير شده بود تيمار كردند و بعد از بهبود رها نمودند تا برود و همه جا آوازه آزادگي و جوانمردي سردار سياه جامگان را بپرا كند. چند ماه بعد نيز كه باز عدهيي در جنگ به اسات وي افتادند آزادي يافتند و نام ابومسلم را به جوانمردي و رادي بلند آوازه كردند. در اندك زماني از هرات و پوشنگ و مرورود و طالقان و مر و نيشابور و سرخس و بلخ و چغانيان و طخارستان و ختلان و كش و نخشب ، سياه جامگان به ابومسلم پيوستند. حتي يمانيها در آن گيرودار عصبيتهاي داخلي بر رغم مضريها به ياري او برخاستند. چند ماه بعد كه ابومسلم به ما خوان مرو در آمد سياه جامگان او خراسان را به لرزه در آوردند. در ماخوان يكچند اقامت گزيد و به تعبيه لشگر پرداخت. براي هرجا بدست سياه جامگان افتاده بود عاملان برگزيد و لشگرگاهها تعيين كرد. تعداد ياران اودين زمان به هفت هزارتن مي ريد و او براي همه ارزاق و جامگي تعيين كرد و مانند سرداري آزموده درين كار دقت و اهتمام كرد. درين هنگام ، اعراب كه خطر را حس مي كردند يك لحظه كوشيدند تا ختلافات خود را به كناري نهند. شيبان حروري به تحريك و اصرار بكريها با نصربن سيار آشتي كرد و جديع كرماني نيز با نصر از درآشتي در آمد. اما چون هنوز بين انها بد گماني و رشك همچنان مثل پيش باقي بود براي ابومسلم و ياران او ازين گرگ آشتي اعراب خطري پيش نيامد. تنها كاري كه كردند ان بود كه بر آنچه در تصرف ابومسلم بود بتازند و او آنها را دفع كرد و چندي بعد كوشيد در دوستي و يگانگي آنها نيز خلل بيفكند. ازين رو بتن خويش از ما خوان به مرو رفت. كرماني را به عده يي از قبيله ازد واداشت ازين پيمان بيرون آيد و بار ديگر با نصر و با اعراب مضر به ستيزه پردازد. در آغز سال صدو ي از مرو به ما خوان بازگشت. در حالي كه خويشتن را از گزند اعراب ايمني داده بود و مي توانست منتظر بماند تا از ستيزگي آنها كه در حكم انتخحار عرب بود بهره بردارد. در ما خوان و فود ازد و مضر نزد او بدواري آمدند. نزديك شدن او با ازد مضر را بر آن داشت كه برقابت ازد با وي از در دوستي در آيند و بدينگونه اعراب خراسان در حال تزلزل و ترديد سعي كردند هر يك جداگانه ابومسلم را بطرف خويش بكشانند. اما ابومسلم كه نوز نمي توانست بااعراب در فاتد آنها را به بازي گرفت هر دو دسته را دربيم و اميد نگه داشت و از اتحادشان مانع آمد. هرچند درماخوان به جانبداري ازد برخاست اما با مضر نيز چنان رفتار نكرد كه آنها وي را دشمن خويش بشمارند. اما به تحريك او ، در مرو بين كرماني با نصرسيار جنگ روي داد. در گيرودار جنگ ابومسلم نيز سررسيد و نصر كه چاره يي جز تسليم نداشت به وي تسليم شد. در مرو ابومسلم فكرش همه آن بود كه كار لشگر خويش ساز كند. بموجب روايت مدايني ، عده يي از پارسايان و فقيهان مرو نزد او آمدند تا بدانند اين ابومسلم كيست و چه مي خواهد؟ اماابومسلم آنها را نپذيرفت و گفت كارهايي در پيش هست هك ما را براي انگونه گفت و گوها فرصت نيست. باري نصر در ورود ابومسلم به مرو تسليم وي شد اما صبح روز بعد با پيروان خويش از آنجا بگريخت. ابومسلم بيست و چهارتن از نام آوران عرب را كه سلم بن احوز تميمي يكي از آنها بود بكشت. نصر نيز كه خراسان را با اختلاف و عصبانيت ها و آشوبهاي آن فروگذاشته بود از راه نيشابور و قومس به جانب ري گريخت. از آن پس خراسان براي ابومسلم صافي گشت. براي هر شهر عاملان تعيين شد و رؤساء عرب كه سردار سياه جامگان هنوز از آنها ايمني نداشت كشته شدند. عراق كه از ستيزگيهاي گذشته پريشان مي بود ابومسلم را به خود مي خواند. سردار خراسان قحطبه بن شبيب را كه تازه از حجاز به مرو باز آمده بود بدنبال تميم بن نصر به آهنگ طوس و نيشابور فرستاد.
شيعه و موالي بودند اما ازاعراب نيز ، هرچند زياده مورد اعتماد نبودند ،كساني در راه نشر دعوت آنها جانفشاني كردند.
درين ميان جنگهاي حارث بن سريج تميمي كه بر هشام بن عبدالملك خليفه اموي عاصي شده وبد ( 116 هـ .ق ) خراسان و ماوراء النهر را باز بر امويان شورانيد. اين حارث كه در منابع چيني قديم او را حارث مروي نام بده اند. ظاهراً بر مبادي مرجئه تكيه داشت و « اهل تسويه » بود. مردم را به كتاب خدا و سنت رسول دعوت مي كرد. وعده مي داد كه با اهل ذمه بروفق عهد و شرط ذمه رفتار كند و از كساني كه اسلام آورند خراج بخجور نستاند. و اين وعده ها هم موالي را مجذوب او مي كرد هم اهل ذمه را به او علاقه مند مي ساخت. حارث براي خروج بر مروانيان علم سياه كرد و يكچند حكام اموي خراسان اسدبن عدالله و بعد از او نصربن سيار را فرو پيچيد. اما اختلافات و عصبيتهاي داخلي اعراب براي او دشواريها پيش آورد و كارش از پيش نرفت و كشته شد ( 128 هـ . ق ).
با اينهمه كروفري كه او در خراسان و ماوراء النهر كرد راه را براي قيام شيعه خراسان كه از مدتها پيش بوسيله دعاه عباسيان آماده مي شدند ،گشود. خاصه كه مقارن آن روزگاران از تأثير اخبار ملاحم . ظهور مهدي موعود و بيرون آمدن علم سياه از جانب شرق در غالب افواه جاري بود. و درآن آشوب ظلم و فساد مروانيان ، خراسان همه جا مطلع نور اميد بشمار مي آمد.
مقارن اين روزها بود كه ابومسلم براي نشر دعوت عباسيان به مرو آمد. پيش از آن نيز وي مكرر به خراسان آمده بود و بعضي خود او را خراسان مي شمردند. در هر حال وي از موالي بود و بريا ابراهيم امام كه بعد از پدر كار دعوت را بدست گرفته بود وي بيش از يك عرب خزاعي سليمان بن كثير كه خود يكچند رهبر هاشمينه بود و تا حدي به تمايلات خداشي منسوب مي توانست در خراسان مورد اعتماد باشد. در واقع هنگام ورود ابومسلم به خراسان كار دعوت در آنجا بر دست اين سليمان بن كثير بود و او درين مسافر تازه رسيده كه از موالي نيز بود به چشم رقيب مي ديد و بدواعتنايي نداشت. اين كارشكني و سردي حتي يك بار ابومسلم را از نوميدي واداشت كه ميدان را براي حريف خالي كند و از مرو به كوفه بازگردد.
چنانكه تا قومس نيز رفت اما در آنجا بسبب پيام و اشارتي كه از امام رسيد دانست كه وضع تاحدي دگرگونه گشته است.ياران سليمان بازگشت وي را انتظار دارند و حتي بر رغم ميل باطني سليمان حاضرند كه در پيروي و فرمانبرداري وي اهتمام بجاي آورند. ازين رو از قومس به مرو بازگشت و با شور و حرارت جواني كار دعوت را بر دست گرفت. سليمان و ياران او خاصه پسرش محمدبن سليمان ازين پيروزي ابومسلم ناراضي بودند. غالباً پيشرفت او را مايه خطر مي ديدند و بشكايت مي گفتند كه ما با رنج بسيار جويي كنديم ، اكنون ديگري آمد تا در آن آب روان كند. وليكن ابومسلم را اينگونه سخنان از كار خويش باز نمي داشت. با دلگرمي و شوري تمام همچنان به نشر دعوت پرداخت. يك بار نيز به بهانه حج و براي آنكه مال و هديه شيعه خراسان را براي امام عباسي ببرد از مرو بيرون آمد (جمادي الثاني 129 ) . اما در واقع قصد حج نداشت و مي خواست در شهرهاي خراسان بگردد و شيعه خراسان را براي خروج بر بني اميه آماده بدارد. در حدود قومس ، قحطبه بن شبيب را با مالي كه جهت امام همراه آورده بو دبه مكه فرستاود و خود به مرو بازگشت.
فرصت مناسبي براي اين شورش و خروج پيش آمده بود. اختلافات داخلي اعراب نصرسيار والي خراسان را از مرو رانده بود. نصر كه تازه فتنه حارث بن سريج و بني تميم را فرونشانده بود گرفتار فتنه جديع كرماني شده بود و بدينگونه در روزهايي كه اعراب خراسان از اختلافات و عصبيتهاي خويش مجال دفاع و حمايت از خلافت مروانيان را نداشتند ابومسمل شورش سياه جامگان را كه منتهي به سقوط خلافت اموي گشت آغاز كرد.
چنانكه اين جماعت نه فقط خلافت را مخصوص قريش نمي شناختند حتي نبطيها را كه خلع و عزل آنها سهلتر مي نمود براي خلافت از قريش مناسب تر مي ديدند گذشته از اينها اكثر پارسايان و پرهيزگاران عامه نيز كه به قرآن و حديث مشغول بودند از فرك « اهل تسويه » جانبداري مي كردند و تحقير و استخفاف نارواي اعراب را نسبت به موالي كه نهضت شعوبيه در واقع عكس العمل آن بود مي نكوهيدند. بسياري از شعوبيه چنانكه از ابن قتيبه نقل است از فرومايگان نبطي يا روستاييان و بزرگان ايراني بوده اند و بي شك سبب خشم و شور اين جماعت جور و بيداد اعراب مغرور بوده است كه در روز گار بني اميه اين طبقه را چون بندگان آزاد كرده خويش مي شمرده اند. با اينهمه ، چنانكه از اخبار و آثار باقي مانده شعوبيه بر مي ايد در بين طبقات بالا نيز نشانه شعوبيت هست و وجود اينگونه فكر را حتي در بين آن طبقه از مردم كه همواره در همه جا با فاتحان بيگانه مي آميزند و در مي سازند نيز مي توان يافت. آثار شعوبيه و كتابهايي كه اين قوم در ذكر مثالب عرب و در طعن بر انسان آنها تأليف كرده اند از ميان رفته است. ذكر نام بعضي از اينگونه كتابها مثل آنچه سعيدبن حميد بختگان و هيثم بن عدي و علان شعوبي و ابوعبيده در مثالب عرب نوشته اند در الفهرست ابن النديم آمده است و پيداست كه شعوبيه در اين كار افراط و مبالغه يي داشته اند. چنانكه در تأييد فضايل عجم گاه دست به جعل حديث هم زده اند: كاري كه اعراب نيز براي معارضه با آنها از آن خودداري نكرده اند. گذشته از اين ، شعوبيه كتابهايي نيز در بيان مفاخر عجم داشته اد كه آنها نيز مثل آنچه در مطاعن عرب نوشته بوده اند از بين رفته است و پيداست كه تعصب عربي و شايد نيز بيم آنكه راج اينگونه آثار موجب شيوع زندقه و الحاد در بين عامه شود اين كتابها را بعمد نابود كرده است. با اين همه ، اين حس شعوبي از بين نرفت و چندي بعد در سرگشيهاي امراء ديلم و طبرستان جلوه آن آشكار شد.
اين حس نفرت از عرب كه نارضايي اموالي و اهل ذمه نيز آتشي تند آن را دامن مي زد در اواخر عهد اموي خراسان را براي نشر عدوت سري شيعه كانون مناسبي كرد. وجود اختلافات و عصبيتها بين قبايل و طوايف عرب نيز از اسبابي بود كه نشر اينگونه دعوتهاي سري را در آن سامان آسان مي ركد. اين دعوت شيعه ، مخصوصاً در بين پيشه وران و بزرگان كه آسايش دهقانان ونجبا را نداشتند و دايم عرضه جور و استحخفاف بودند توسعه مي يافت. دعاه شيعه كه از عراق مي آمدند غالباً با جامعه بازرگانان و سودگران در شهرها و ديه هاي خراسان مي گشتند و مردم را پنهاني دعوت به پيروي از آل محمد مي كردند: پيري از آل محمد كه پيشوايي و رهبري حق واقعي آنهاست. بسياري از داعيان و ياران « آل محمد » كه پنهاني براي خاندان « عباس » فعاليت و دعوت مي كردند ، از طبقه پيشه وران و صنعتگران كم مايه بودند. زن سازان .كوزه گران ، آهنگران ، انار فروشان ،موزه دوزان ، بقالان ،سركه فروشان ، باقلا فروشان ، برزگران و روستاييان و اينگونه طبقات ازين نهضت مخفي استقبالي تمام مي ركدند. نهضيتهاي شيعه سبائيه ،توابين ،زيديه ، كيسانيه ، هاشميه و غير آنها كه همه جا غالباً موالي هواخواه آن بودند در عراق پيشرفتي زياده نيافت و بني ايمه آن را فروماليدند. اما دنباله دعوت كيسانيه و هاشميه كه تمايات باطني و اعتقاد به حلول و تناسخ آن را رنگي تازه داده بود ، با شوق و همت ابراهيم اما فرزند محمد بن علي بن عبدالله كه پدر و پسر خود را وصي و وارث حق ابوهاشم پسر محمد حنيفه نيز مي دانستند در خراسان پيشرفتي يافت. و اين دعوت را كساني مثل بكيربن ماهان و خداش و سليمان بن كثير و امثال آنها در آن سرزمين كه بسبب حصول اسباب مخصوصاً از آنوي كه از شام و از اختلاف آن درو بود و اهل آن دلهايي از نقش هر غرض خالي داشند ،براي نشر اين گونه دعوت مساعد مي نمود به ثمر رسانيدند. موالي خراسان و مردم ساكن قرائ و روستاها كه مبادي شيعه درباب امامت با عقايد موروث آنها: فره ايزدي ،بيشتر سازش داشت ،به اين دعوت روي خوش نشان دادند. اين دعوت پنهاني بود و داعيان مردم را به امامت آل محمد بي آنكه نام خاصي را ذكر كنند مي خواندند و اين را دعوت به « الرضا » الرضا من آل محمد مي ناميدند و ظاهراً نام امام خصاي از « آل محمد » را ذكر نمي كردند تانام او پيش از وقت فاش نشود و ازتعرض عمال خلفا در امان بماند بدينگونه داعيان عباسي كه محمد علي آنها را به خراسان فرستاده بود در آن سرزمين كار خود را با شور شوقي تمام شروع كردند. از آنجمله يك چند داعلي پرشوري از موالي نامش خداش در آنجا پديد آمد. اما تندرويها كرد و ظاهراً سرديگر داشت به تمايلات باطني و اباحي تسليم شد و ازين رو به مذهب خرمدينان متهم گشت. اسدبن عبدالله قسري كه والي خراسان بود او را بگرفت و به شكنجه سخت كشت. اما عباسي محمد بن علي نيز كه او را گسيل كرده بود از وي و پيروانش بيزاري جست. با اينهمه ، داعيان ديگر خاصه ابن ماهان و سليمان بن كثير و ياران آنها همچنان دعوت سري عباسيان را در خراسان مي پراكندند. در واقع عباسيان كه در دل جواياي خلافت بودند در ظاهر خود را مشتاق آن نشان نمي دادند. چنان فرا مي نمودند كه هدف آنها فقط برانداختن مروانيان است. براي نيل بدين مراد نيز دست هرفرقه يي را كه بسوي آنها دراز مي شد مي فشردند. نه از غلاه و اهل تناسخ صرف نظر مي كردند و نه حتي ازفرقه هاي اباحي و مزدكي كه در آن زمانها هنوز بقايايي از آنها درخراسان وجود داشت. ازين رو بود كه راونديه و هشاميه دو فرقه مشهور از هواداران آنها ازعقايد و تمايلات تناسخيه و اباحيه خالي نبودند. براي اين مدعيان خلافت ،فقط جلب و جمع هواداران پرحرارت مهم بود. اين كه اين هواداران تا چه حد به آيين عامه مسلمانان نزديك باشند در نظر آنها چندان اهميت نداشت. ازين رو درخراسان كه تمايلات شعوبي و عقايد شيعي قوتي داشت ازين هر دو عامل براي نشر دعوت خويش استفاده كردند. دربين شيعه خود را خونخواه شهيدان آل علي نشان مي دادند و نزد ناراضيان شعوبي خويشتن را دشمن عرب فرا مي نمودند. اما وقتي ملتفت شدند كه خداش و هاشميه او هدفهاي ديگر داشته اند خداش را ملعون شمردند و از ياران وي يزاري جستند. پيش از آن از تمايلات اباحي هاشميه و راونديه اظهار نگراني نمي كردند. با اينهمه بعدها كه پاي بر مسند خلافت نهادند سعي كردند از انتسب به اينگونه فرقه هاي بركنار بمانند.
شعوبيه كساني بودند كه در مقابل غرور نژادي بيش از حدي كه اعراب داشتند نه فقط منكر تفوق و سيادت فطري آنها ـ چيزي كه خود اعراب ادعا مي كردند ـ بودند ، بلكه تمام اقوام عالم را مساوي مي شمردند و تفاخر و تعصب عرب را مخالف اسلام و قرآن مي دانستند و رد مي ركدند. دعوي اين قوم كه « اهل تسويه » خوانده مي شدند دستاويز طبقات ناراضي و پرجوش و خروش موالي گشت كه نه تنها سيادت فطري عرب را انكار مي كردند بلكه عرب را از اقوام ديگر هم پست تر مي شمردند و در ذكر مطاعن آن قوم به افراط و مبالغه مي گراييدند. چنانكه در مقابل اعراب كه ايرانيها را علوج و عجم و اسراء و موالي مي خواندند اينان خويشتن را فرزندان جم و خسرو و ابناء احرار نام مي نهادند و چنان هر ايراني گمنام دعوي انتساب به خاندي كسري و قباد مي كرد كه به قول يك شاعر عرب گيويي نبطيها هرگز در جهان نبوده اند. اين جماعت كه به نام شعوبيه اختصاص يافته اند مدعي شدند كه عرب را نه همان هيچ مزيت بر اقوام ديگر نيست بلكه خود از هر مزيتي نيز عاري است. هرگز نه دولتي داشته است نه قدرتي. نه صنعت و هنري به جهان هديه كرده است نه دانش و حكمتي. جز غارتگري و مردمكشي هنري نداشته است و از فقر و بدبختي اولاد خود را مي كشته است. اما قرآن و آيين اسام كه عربها بدان مي نازند و بر ديگر مسلمانان فخر مي فروشند خود هيچ اختصاص به عرب ندارد و آنگاه قرآن و آيين مسلماني خود ازين دعويهاي ناروا و تعصب آميز بيزارند و آنرا زشت و ناروا مي شمارند. شعوبيه اينگونه سخنان را با گستاخي و بيپروايي در اشعار خويش مي گفتند و در كتابهاي خود مي نوشتند و اعراب نيز بدانها پاسخ مي دادند و بدينگونه از اواخر عهد اموي معركه شعوبيه گرم شد. شعوبيه رسوم و آداب خاص عرب را كه ارتباطي به اسلام نمي داشت و بازمانده عهد جاهلي مي نمود مكرر مسخره مي كردند. شيوه آنها را در جنگ و در صلح و آيين آنها را در خطابه و شعر تخطئه مي كردند. حتي بلاغت آنها را كه اعراب آنهمه بدان مي نازيدند ناچيز و كم مايه مي شمردند و نشانه همنشيني و خوگري با شتر را در خشونت آواز آنها سراغ مي دادند. در اشعار اين قوم اعراب مورد طعنه و مسخره واقع مي شدند. در باب انساب آنها ، در باب آداب آنها ، و حتي در باب اخلاص و ايمان آنها حرف به ميان مي آمد. زبان فارسي با ذخاير عظيم ادب كهنه آن كه كليله و دمنه ، كتاب تاج ، كتاب آئين نامه ، كتاب خداينامه ، كتاب كاروندو جاودان و ويس و رامين و هزارافسان و فلويات و ترانه هاي خسرواني از آن باز مانده بود مايه يي بود كه مي توانست شعوبيه را درين معركه تفاخر پيش اندازد. بسياري از اينگونه كتب عجم را شعوبيه به عربي نقل كردند و در نقل كتابهايي مثل خداينامه و امثال آن به عربي ظاهراً روح شعوبي بيش از ذوق معفت جويي تأثير داشت. چنانكه آداب نوروز و مهرگان نيز كه هرچند شايد به بوي هداياي نوروزي نزد امويان مقبول واقع شده بود از اسباب احياء دعاوي و اقوال شعوبيه بود. در هر حال بعضي از شاعران شعوبي كه همه بعربي شعر مي سرودند در سخنان خويش مفاخر گذشته كسري و سابور را فراياد مي آوردند و حتي آشكارا در پيش خليفه اموي نيز به نياكان خويش افتخار مي كردند. اسماعيل بن يسار شاعر كه تفاخر او به نژاد ايراني خشم خليفه هشام را برانگيخت اگر چند خود از مروانيان صله شعر مي خواست در دل با آنها دشمن بود و رزوز و شب آنها را لعن مي كرد. بشاربن برد نيز كه در عهد مهدي عباسي به زندقه متهم شد از پيشروان فكر شعوبي بود و اعراب را هجوهاي تند مي كرد و در اشعار خويش شتر چراني و موش خواري آنها را مكرر گوشزدشان مي كرد. ديك الجن شاعر مشهور نيز مثل بشار بر اعراب آشكارا طعنه مي زد. فضيلت عرب را انكار مي كرد و بهيچ روي عرب را از ديگر مردم برتر نمي شمرد. چنانكه خريمي نام شاعري ديگر كه از سغد ماوراءالنهر بود به كسري خاقان كه هر دو را از نياكان خويش مي پنداشت نازش ميكرد و آشكارا ميگ فت كه اجداد وي در روزگار شرك بر جهان سروري داشته اند و در عهد اسلام نيز از پيروي رسول بازنمانده اند. درينصورت چرا بايد از عرب كمتر شمرده آيند؟ يك شاعر ديگر ، نامش متوكلي ، كه نديم متوكل خليفه عباسي بود در برابر بيدادي اعراب به شورشگري – اما فقط در عرصه شعر و سخن ، علم طغيان برداشت. وي در يك قصيده مشهور علم كاويان خويش برافراشت و ميراث نياكان خود را از بني هاشم خواست. حتي به آنها توصيه كرد كه تا مهلت دارند از ملك كناري گيرند ،به سرزمين ديرين خويش بازگردند ، و در حجاز مثل سابق به خوردن سوسمار و چرانيدن شتر بپردازند. اين نيش و طعنه شاعرانه اگر در عهد حجاج گفته مي آمد شايد خون شاعر و بسياري ديگر را برخاك مي ريخت اما در اين دوره متوكل از قدرت و نفوذ فار و ترك كس را پرواي عرب نبود. در واقع نهضت شعوبيه در روزگار عباسيان بسط و توسعه يي يافت و شايد سبب آن بود كه عباسيان بر خلاف امويان چندان تعصب عربي نشان نمي دادند و دولت آنها عربي نبود و خراساني بشمار مي آمد چنانكه اگر با زنادقه مبارزه كردند از جهت تحقير اين طايفه نسبت به عرب نبود بسبب تهديدي بود كه از عقايد زنادقه متوجه دين و قرآن مي شد. اما شعوبيه در زمان آنها تا به زندقه نمي افتادند مي توانستند همه جا در بغداد و بصره و هرجاي ديگر در شعر و سخن خويش بر اعراب بتازند و آنان را به باد ريشخند بگيرند. باري در بين احزاب و قرق اسلامي ، آنها كه مخصوصاً با امويان و سياست نژادي آنها روي موافق نشان نمي دادند مورد توجه شعوبيه واقع شدند. نه فقط شيعه در بين شعوبيه طرفداران يافت بلكه در تعاليم فرق خوارج و كساني مثل ضراربن عمرو از معتزله نيز گاه سخناني بود كه با مقالات شعوبيه سازگار مي نمود.
يكي ازتفاوتهاي اساسي تاريخنگاري ماركسيستي با ساير جريانات مورد بحث در اين رساله سبك نوشتن آنهاست، تقريباً در تمام آثار تاريخي مذكور، واژه هايي مانند طبقه – فرماسيون – بورژوازي – پرولتاريا – انقلاب – توده هاي زحمتكش – خلقهاي تحت ستم – تئوريهاي علمي – تئوريهاي بورژوايي ، پيشگام – پيشتاز – روبناي حقوقي و سياسي – زير بناي اقتصادي و واژه هايي از اين دست كه مي تواند تا تدوين فرهنگ نانمه ماركسييستي ادامه يابد به كرات تكرار شدهاست، بنا بر اين اگ رنگارنده اين نتيجه را بگيرد كه اولين تاثير تاريخنگاري ماركسيستي بر مجموعه تاريخ نويسي ايران، تايثير نهادن بر زبان و ادبيات تاريخنويسي است، سخني به گزاف نگفته است.
ويژگي ديگر مورخين مذكور به لحاظ سبك نگارش، جهت گيريهاي صريح، قاطع و پي گير بر عليه ساير نوشته هايي است كه آنان معتقدند تحت تاثير تئوريهاي بورژوايي به وجود آمده است، به نمونه هايي از اين داوريها توجه مي كنيم : «اكثريت نزديك به تمام آثار مربوط به نادر، در زبان فارسي، داراي يك وجه مشتركند، اين وجه مشترك غير علمي بودن آنها ست ... هنوز ما مجبور به خواندن قصه هايي به نام تاريخ هستيم كه اگر در شمار رمان هاي ماجرايي چاپ مي شد، هرگز آنها را نمي خوانديم.» «تئوريهاي پندار گرايانه، بي خبر از علل عمومي و بي اعتنا به قوانين عيني تكامل اجتماعي تاريخ را مجموعه اي از وقايع پراكنده و امور تصادقي و معلول خواست و اراده نيروهاي ناشناخته و يا محصول عمل يكه تازان خودكامه مي شمارد.»
«كيش شخصيت پرستي كه معنايش اغراق در نقش شخصيت هاي جداگانه در تاريخ و نسبت دادن ويژگيهاي ماوراءالطبيعه به اين شخصيت ها و تكريم كوركورانه در برابر آنها و ناديده گرفتن نقش توده ها و طبقات است، براي علم تاريخ، يكسره بيگانه است تاريخ علمي بر عكس تئوري هاي بورژوازي به مبارزه طبقاتي، چون مهمترين نيرو در رشد جامعه داراي طبقات آشتي ناپذير مي نگرد.»
در بين همه مورخين شعاعيان از سبك نگارش بي پرده و عريان تري برخوردار است . وي در پيشگفتار كتاب نگاهي به روابط «شوروي و نهضت انقلابي جنگل» مي نويسد : «با اين كتاب نيز شيوه هاي برخورد آموزنده يي را آزمودم. آري «توطئه سكوت» هميگشي را باز هم آزمودم، آن فرومايگي اپورتونيستي را كه همواره به بهانه دروغني انيكه فرصت نشد تمامش را بخوانم ، از برخورد روياروي هراس زده در مي روند، باز هم آزمودم، آن زبوني پليدانه يي را كه به علت زندگي اش نمي تواند انديشه اش را درست كند و به ناچار هر انديشه اي را كه زندگي و انديشه اش را دست كم چيزي هرز رقفته نشان مي دهد، با هنر تابناك بهتنا روبرو مي كنم، باز هم آزمودم».
لحن شعاعيان در برخورد با مسائل سياسي، از اين هم تندتر مي شود : حزب تونده به هيچ رو، حزب طبقه كارگر و حزبي كمونيستي نبود. حزب توده حزبي خرده بورژوازي، اپورتونيستي و جدا از طبقه كارگر و توده ايران بود، حزب توده به بيگانه تكيه داشت نه به توده... حزب توده كمابيش، پس از چهل، پنجاه سال گذشته سرسام آور زمان و آزمونهاي هنگفت جهاني تازه پس مانده تر از تبريز و گيلان و حتي تنگستان بود.... راستي اين استن كه حزب توده خيلي كارها كرد. نيروهاي هنگفتي از خلق كه ره گم كرده در انبارها يآن انبباشته شده بودند كت بسته تحويل ضد انقلاب داد ، لعنت توده بر حزب توده باد كه هست.» موضع شعاعيان راجع به شوروي نيز خواندني است : «يك دوره كمك كردن به اين يا آن ملت، و اين يا آن نهضت، ضرورتاً مويد انترناسييوناليست بودن نيست، چنين اعمالي را امپرياليست ها نيز در مواقع ضروروي از خود نشان مي دهند آن چه در اين ميان يك سياست انترناسيوناليستي را از يك سياست امپرياليستي، كه هر دو بنا به مصالح خويش به اين يا آن نهضت كمك كرده اند (و يا مي كنند) متمايز مي كند، كيفيت نهائي آنهاست.
از سبك نگارش ماركسيستهاي( به طور عمام) كه بگذريم، آنچه باقي مي ماند موضوع نگارش است. واقعيت اين است كه تخصصي شدن رشته تاريخ و شعبه شعبه شدن آن به حوزه هاي جداگانه، به خودي خود متضمن ننوعي پيشرفت در عرصه تاريخنگاري بود، زيرا توانسته بود تاريخ نويسي كلي و عمومي را از دور خارج كند و جزئي تر و مفصل تر از پيش به جچنبه هاي مختلف زندگي بشر بپردازد.
تاريخنگاري ماركسيستي اما به نظر نگارنده نوعي تاريخنويسي عمومي است كه در آن به جاي محور قرار گرفتن عواملي مانند قدرت – شخصيت و تصادق، مناسبات توليدي يك دوره محور قرار گرفته و به جنبه هاي ديگر فعاليت اجتماعي انسان توجهي نشده است. نگارنده انكار نمي كند كه نقش اقتصاد مثلاً با نقش شخصيت اصولاً قابل مقايسه نيست ولي به هر حال هر دو نگرش از يك عامل و عاملي تام پيروي مي كنند. از اين گذشته غير از كتاب شعاعيان كه به روابط شوروي و نهضت جنگل مي پردازد كه بحث محدود و تخصصي است و غير از آثار رواندي كه عليرغم كلي بدون، به تما جنبه هاي فعاليت اجتماعي انسان توجه دارد، اكثر متون ماركسيستي دوره هاي طولاني تاريخ اياران را در بر ميگيرند و از بحث هاي محدود و تخصصي به كلي به دورند. اين نحوه نگارش به نظر نگارنده بر مي گردد به فايده اي كه اين مورخين بر علم تاريخ مترتب مي دانند ، فايده تاريخ از نظر آنان جز ارتقاء آگاهي طبقاتي توده و مسلح كردن آنان به بينش تاريخي چيز ديگري نيست و چون چنين است پس اصولاً بحث هاي تخصصي آنچناني جز در حوزه آكادميك قابل طرح نيست.
اين بخش از رساله خاتمه ننمي يابد جزبا اين تاكيد و ارزيابي نهائي كه تاريخنگاري ماركسيستي عليغرم كاستي ها و يكسونگريهايي كه بر آن مترتيب بود، نسبت به جريانات مشابه حداقل از يك امتياز اساسي برخوردار بود و آن اينكه با بهره گير ياز اقتصاد سياسي(البته با نگرش ايدئولوژيك) عنصر تحليل را در بيان وقايع تاريخي دخالت داد و از اين رهگذر منشا توجه مورخين ديگر به اين مساله شد. از اين رو حتي اگر تاثير تاريخنگاري ماركسيستي برانگيختن مباحثاتي جدي پيرامون شيوه تحرير تاريخ و واداشتن افرايد مثل دكتر خنجي به ارزيابي و نقادي كتابي مثل تاريخ ماد باشد، خدمتي است در خور و غير قابل انكار.
دستهها، آخرینها، آمار و ابزارهای کاربردی در یک نگاه.
نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید
کد ۶ رقمی ارسالشده به ایمیل و رمز عبور جدید را وارد کنید.
در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید