نوشته شده توسط : mymachines

روي‌ زمين‌ اسفالت‌ شدة‌ فرودگاه‌ ناسو مردي‌ جوان‌ و لاغر وخوش‌ لباس‌ ايستاد بود.وقتي‌ با شاه‌ و ملكه‌ روبرو شد،با ادب‌ كرنش‌ كرد.نام‌ اين‌ شخص‌ رابرت‌ آرمائو بود و از اين‌تاريخ‌ به‌ بعد از نزديك‌ وحتي‌ بطور خودماني‌ درگير تحولات‌ درام‌ تبعيد شاه‌ شد.او ازبعضي‌ جهات‌ بخوبي‌ مجهز بود،زيرا از مدتها پيش‌ بخشي‌ از يك‌ امپراتوري‌ ديگر بشمارمي‌رفت‌:امپراطوري‌ راكفلرها.

راكفلر نيز مانند شاه‌ افكار دور ودراز در سر داشت‌.هردوي‌ آنها بي‌ اندازه‌ درموردكشورهايشان‌ و خودشان‌ بلند پرواز بودند.هردو زنهايشان‌ راطلاق‌ داده‌ بودند و مجدداازدواج‌ كرده‌ بودند.هيچ‌ يك‌ دوست‌ صميمي‌ نداشتند ولي‌ هردو هنري‌ كيسينجر رامي‌ستودند.

در اين‌مرحله‌ چنين‌ مي‌نمود كه‌ ملكه‌ بيش‌ از همه‌ رنج‌ مي‌برد.او پشت‌ سرهم‌ سيگارمي‌كشيد و ترسيده‌ و درمانده‌ بود.روزنامه‌ نگاران‌ را از او و شاه‌ دور نگاه‌ مي‌داشتند.امادرهمين‌ هنگام‌ بايكي‌ از خبرنگاران‌ "پاري‌ ماچ‌"كه‌ از سالهاپيش‌ مي‌شناخت‌ ودر همه‌ جادرتبعيد آنهارا دنبال‌ مي‌كرد مصاحبه‌ كرد.

در اين‌ احوال‌ ملكه‌ باخبر شده‌ بود كه‌ او ومادرش‌ واشرف‌ در تهران‌ محكوم‌ به‌ مرگ‌شده‌اند و حتي‌ از دولتهاي‌ خارجي‌ تقاضا شده‌ كه‌ نه‌ تنها قاتلين‌ را بازداشت‌ ياتبعيد نكنندبلكه‌ به‌ آنها كمك‌ نمايند.

در مراكش‌ ملكه‌ رفته‌ رفته‌ پي‌ برد كه‌ دوستان‌ سابقشان‌ ديگر خواهان‌ آنها نيستند.از نظربسياري‌ از كشورها ايران‌ همچنان‌ ايران‌ بود و ديگربا شاه‌ يكسان‌ دانسته‌ نمي‌شد.وايران‌بقدري‌ نيرومند بود كه‌ نمي‌شد آن‌ رارنجاند.رؤساي‌ كشورهايي‌ كه‌ سابقا با آنها روبوسي‌كرده‌ بودند اكنون‌ علنا محكومشان‌ مي‌ساختند.فرح‌ اين‌ موضوع‌ رابا سرخوردگي‌ زياد تلقي‌مي‌كرد.بعدها فرح‌ گفت‌ كه‌ اين‌ قسمت‌ از تبعيد براي‌ او و شاه‌ بدترين‌ قسمتها بوده‌ است‌.اوويلاي‌ كراسبي‌ رابسيار كوچك‌ و نمور و خفقان‌ آور يافته‌ بود.حتي‌ سگها اجازه‌ نداشتند ازويلا خارج‌ شوند.

و اين‌ معياري‌ بود كه‌ نشان‌ مي‌داد آنها درظرف‌ چند هفته‌ چقدر ناتوان‌ شده‌اند.

 

 

 

 

 

 

فصل‌ نهم‌ (سوداگران‌ خواب‌ و خيال‌)

 

در 7 آوريل‌ 1979 هنري‌ كيسينجر به‌ زبيگنيو برژژينسكي‌ تلفن‌ كرد تا نظريات‌ خود را به‌او درميان‌ بگذارد.بعدها برژژينسكي‌ در دفتر خاطراتش‌ نوشت‌ كه‌ آن‌ روز كيسينجر"باسخنان‌ درشت‌ وشديداللحن‌ از اينكه‌ دستگاه‌ حكومتي‌ در صدور اجازة‌ ورود شاه‌ به‌ايالات‌متحده‌

قصور ورزيده‌ است‌ او را به‌ باد ملامت‌ گرفت‌."

كيسينجر علنا استدلال‌ مي‌كرد كه‌ ايالات‌ متحده‌ مي‌بايست‌ پشتيباني‌ محكم‌تري‌ از شاه‌در برابر نيروهاي‌ انقلابي‌ بنمايد.كيسينجر همچنين‌ استدلال‌ مي‌كرد كه‌ اگر با شاه‌ دراين‌ساعات‌ بدبختي‌ و نيازمندي‌ خوب‌ رفتار نشود،ساير فرمانروايان‌ منطقه‌ از اعتماد به‌ ايالات‌متحد دلسرد خواهند شد.

ساواك‌،سازمان‌ اطلاعات‌ و امنيت‌ كشور،در سال‌ 1957 تأسيس‌ شد.به‌ اصطلاح‌امريكايي‌،قرار بود ساواك‌ آميزه‌اي‌ از سازمان‌ سيا و FBI و سازمان‌ امنيت‌ ملي‌باشد.اختيارات‌ آن‌ نظير سازمانهايي‌ كه‌ در زمان‌ داريوش‌ به‌ عنوان‌"چشم‌ و گوش‌شاه‌"خدمت‌ مي‌كردند،بسيار وسيع‌ بود.

نخستين‌ رئيس‌ ساواك‌ سپهبد تيموربختيار بود كه‌ به‌ سنگدلي‌ و لذت‌ بردن‌ از زجردادن‌ديگران‌ شهرت‌ داشت‌.در 1958 از واشينگتن‌ ديدار كرد و از سازمان‌ سيا خواست‌ تادر قيام‌عليه‌ شاه‌ به‌ او كمك‌ كنند.سازمان‌ سيا شاه‌ را در جريان‌ خيانت‌ رئيس‌ پليس‌ مخفي‌ اش‌گذاشت‌.شاه‌ تا1961 كه‌ بختيار تظاهراتي‌ عليه‌ اصلاحات‌ او ترتيب‌ دادصبر كرد و سپس‌ اورابركناركرد.

در اواخر دهة‌50 و اوائل‌ دهة‌60 ساواك‌ فعاليت‌ خود رابه‌ تعقيب‌ و ترساندن‌ و گاهي‌بازداشت‌ كردن‌ كساني‌ كه‌ با مصدق‌ وجبهة‌ملي‌ يا حزب‌ غير قانوني‌ توده‌ در ارتباط‌ بودندمتمركز كرد.

هر يك‌ از سفارتخانه‌هاي‌ ايران‌ درخارج‌ مأموران‌ ساواك‌ خود راداشت‌.گمان‌ مي‌رفت‌اغلب‌ گروه‌هاي‌ دانشجويي‌ در داخل‌ و خارج‌ كشور دست‌ كم‌ يك‌ خبرچين‌ ساواك‌ درميان‌اعضاي‌ خود داشته‌ باشند.

 

 

 

 

 

 

فصل‌ دهم‌(مادة‌ شريف‌)

 

چندي‌ نگذشت‌ كه‌ زندگي‌ درباهاما براي‌ شاه‌ و همراهانش‌ تقريبا غير قابل‌ تحمل‌شد.شاه‌ احساس‌ بيماري‌ مي‌كرد و پزشكان‌ مخصوص‌ او هم‌ از درمان‌ او عاجز شده‌ بودند.

در تهران‌ حجت‌ الاسلام‌ صادق‌ خلخالي‌ حاكم‌ شرع‌ اعلام‌ كرد كه‌ شاه‌ و اعضاي‌خانواده‌اش‌ محكوم‌ به‌ مرگ‌ شده‌اند و هركس‌ آنها رابه‌ قتل‌ برساند دستور دادگاه‌ رااجراكرده‌ است‌.چندي‌ بعد خلخالي‌ اعلام‌ داشت‌ كه‌ جوخه‌اي‌ از مردان‌ مسلح‌ را به‌ تعقيب‌شاه‌ فرستاده‌ است‌.علاوه‌ برآن‌ براي‌ كسي‌ كه‌ شاه‌ رابكشد 70 هزار دلار جايزه‌ تعيين‌كرد.خلخالي‌ گفت‌ كه‌ فرح‌ و اشرف‌ نيز در ليست‌ ضربت‌ او قرار دارند ولي‌ اگر آنها شاه‌ رابكشند از مجازات‌ معاف‌ خواهند شدو افزود:اگر فرح‌ شاه‌ را بكشد نه‌ فقط‌ جايزه‌ رادريافت‌ خواهد كرد بلكه‌ مورد عفو قرار خواهد گرفت‌ و خواهد توانست‌ به‌ ايران‌ برگردد."

نفت‌ در تاريخ‌ معاصر ايران‌ نقش‌ خون‌ در بدن‌ انسان‌ را ايفا مي‌كرد.در واقع‌ همانطور كه‌طلا باعث‌ بدبختي‌ شاه‌ ميداس‌ گرديد،نفت‌ نيز بلاي‌ شاه‌ ايران‌ شد.

اوپك‌،سازمان‌ كشورهاي‌ توليد كنندة‌ نفت‌ - در1960 تأسيس‌ شد و درآغاز شاه‌مي‌ترسيد كه‌ مبادا"ابزار امپرياليسم‌ اعراب‌- باشد.شاه‌ در سالهاي‌ 1966 و 1968كنسرسيوم‌ را وادار كرد كه‌ نرخ‌ توليد خود را درمورد ايران‌ افزايش‌ دهد.شاه‌ هشدار داده‌بودكه‌ اگر با نظرياتش‌ موافقت‌ نكنند مناطق‌ نفت‌ خيز را تصرف‌ خواهد كرد.

جنگ‌ اكتبر درسال‌ 1973 براي‌ نخستين‌ بار قدرت‌ كارتل‌ نفت‌ و شاه‌ را به‌ جهانيان‌ نشان‌داد.

اعراب‌ صدور نفت‌ را تحريم‌ كردند ولي‌ شاه‌ بررغم‌ فشارهايي‌ كه‌ بر او وارد مي‌شد به‌ارسال‌ نفت‌ به‌ امريكا متحد اصلي‌،اسرائيل‌ ادامه‌ داد.شاه‌ باوجود دوستي‌ كه‌ باسادات‌داشت‌،موجوديت‌ اسرائيل‌ را براي‌ منطقه‌ لازم‌ مي‌دانست‌.

پس‌ از انكه‌ جنگ‌ به‌ پايان‌ رسيد،شاه‌ اعلام‌ داشت‌ كه‌ اكنون‌ شركت‌ ملي‌ نفت‌ ايران‌كنترل‌ توليد را از كنسرسيوم‌ تحويل‌ مي‌گيرد.از يك‌ جهت‌ او سرانجام‌ آرزوي‌ مصدق‌ راعملي‌ ساخت‌.

موضع‌ شاه‌  ساده‌ و منطقي‌ بود،نفت‌ يك‌ "مادة‌ شريف‌"بود.

از سرازير شدن‌ پول‌ نفت‌ به‌ ايران‌ هيچكس‌ بيشتر از فروشندگان‌ اسلحه‌ در غرب‌استفاده‌ نكردند.و با اين‌ افزايش‌ قيمت‌ تعداد بيگانگان‌ در كشور زياد شد و حقوقي‌ براي‌آنها در نظر گرفته‌ شدكه‌ آيت‌ الله‌ خميني‌ بااين‌ حقوق‌ برون‌ مرزي‌ به‌ نظاميان‌ امريكايي‌درايران‌ مخالف‌ بود.رفتار آنان‌ بسياري‌ از ايرانيان‌ را به‌ همان‌ اندازه‌ خشمگين‌ مي‌ساخت‌ كه‌

حمايت‌ بي‌ چون‌ و چراي‌ واشينگتن‌ از شاه‌.

جيمز شلزينگر نيز كه‌ در 1973 وزير دفاع‌ امريكا شد،نسبت‌ به‌ شاه‌ مشكوك‌ بود.او ازفضاي‌ فاسد وبي‌ بندوباري‌ كه‌ در تهران‌ حكمفرما بود احساس‌ خطر كرده‌ و كوشيد بود درروند تأمين‌ خواسته‌هاي‌ شاه‌ نظم‌ و ترتيبي‌ ايجاد كند.و پيشنهاد كرد كه‌ در اعطاي‌ اسلحه‌ به‌شاه‌ تجديد نظري‌ صورت‌ گيرد ولي‌ كيسينجر باعث‌ شد اين‌ پيشنهاد در دستگاه‌ اداري‌ دفن‌شود.

در سال‌ 1975 اقتصاد كشور رفته‌ رفته‌ از كنترل‌ خارج‌ مي‌شد.سفارش‌ دو هزار كاميون‌براي‌ كمك‌ به‌ حمل‌ واردات‌ جديد داده‌ شد.ولي‌ رانندة‌ كافي‌ وجود نداشت‌.رانندگان‌كره‌اي‌ و پاكستاني‌ را به‌ ايران‌ مي‌آوردند ولي‌ آنها بعد از چندي‌ به‌ كشورشان‌ بازمي‌ كشتندوكاميونها مانند بسياري‌ از كالاها در بندرگاههاماندو پوسيد.

از نظر نيروي‌ كار متخصص‌ نيز كمبود وحشتناكي‌ وجود داشت‌.هنوز 60 درصد ايرانيان‌بي‌ سواد بودند و بدين‌ جهت‌ ايران‌ مي‌بايست‌ بيش‌ از پيش‌ به‌ متخصصان‌ سطوح‌ مختلف‌اقتصاد متكي‌ باشد.

تلاش‌ در آشتي‌ دادن‌ مديريت‌ خوب‌ با نيازهاي‌ يك‌ ديكتاتوري‌ سلطنتي‌ بسيارمتمركز،بخصوص‌ براي‌ مديراني‌ كه‌ باروشهاي‌ مكتب‌ غرب‌ تعليم‌ يافته‌ بودند دشواربود.آنها متوجه‌ شده‌ بودند كه‌ مهارتهاي‌ جديد و پرهزينة‌ آنان‌ بسيار كم‌ ارزش‌تر از هنرديرينة‌ دسيسه‌ بازي‌ و اطاعت‌ محض‌ است‌.شكايت‌ ديگر اين‌ بود كه‌ تقريبا همكي‌مستخدمين‌ دولت‌ حقوق‌ ناچيزي‌ دريافت‌ مي‌كردندو ناظر بودند كه‌ در همان‌ حال‌ثروتهاي‌ هنگفتي‌ در بخش‌ خصوصي‌ بدون‌ تناسب‌ بدست‌ مي‌آيد.آنهم‌ به‌ آساني‌ و فقط‌بوسيلة‌ وابستگان‌ و درباريان‌ شاه‌.

 



:: بازدید از این مطلب : 28
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 07 تیر 1395 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : mymachines

با پيروزي‌ چشمگير انقلاب‌ درايران‌،مخالفت‌ با اقامت‌ شاه‌ در كشورمغرب‌ افزايش‌يافت‌.مراكش‌ دولت‌ جديد بازرگان‌ رابه‌ رسميت‌ شناخته‌ بودو حسن‌ هيچ‌ نفعي‌ ازادامة‌مهمان‌ نوازي‌ ازبرادر سرنگون‌ شده‌اش‌ نداشت‌.

دراواسط‌ فوريه‌ كه‌ شاه‌ بيش‌ ازيك‌ ماه‌ بوددرمراكش‌ بسرمي‌ برد،درميان‌ ديپلماتهاي‌مقيم‌ آن‌ كشورشايعه‌ شدكه‌ رفتار حسن‌ بااوسرد شده‌ است‌.مقامات‌ آن‌ كشورگفتگواز"مردي‌ كه‌ براي‌ شام‌ آمده‌ بود،وپس‌ از صرف‌ شام‌ نمي‌رفت‌" مي‌كردند و اين‌ مطلب‌راروشن‌ ساخته‌ بودند كه‌ شاه‌ بايدپيش‌ از كنفرانس‌ سران‌ اسلامي‌ كه‌ قرار بوددر آوريل‌درمغرب‌ تشكيل‌ شود،از آنجابرود.

در طول‌ ماه‌ فوريه‌، كاخ‌ سفيديكي‌ ازمأموران‌ سيارا دوبار نزد شاه‌ فرستاد.اين‌ شخص‌رانه‌ بخاطر شناختي‌ كه‌ ازايران‌ داشت‌ بلكه‌ به‌ واسطة‌ اينكه‌ نوعي‌ جاذبه‌ ازاو تراوش‌ مي‌كردانتخاب‌ كرده‌ بودند.امريكاييان‌ به‌ فرهاد سپهبدي‌ اظهار نمودند كه‌ ملاقات‌ اين‌ مأمور باشاه‌بايد بكلي‌ سري‌ بماند.بنابراين‌ سفير دردفترچة‌ يادداشتش‌ به‌ جاي‌ نام‌ او،واضحترين‌علامت‌ مشخصة‌ جسماني‌ اورايادداشت‌ كرد:سيبيلو.

شاه‌ به‌ سيبيلو اظهار داشت‌ كه‌ ازبه‌ راه‌ انداختن‌ يك‌ حمام‌ خون‌ اجتناب‌ كرده‌ واميدواراست‌ اين‌ كاراوبه‌ اين‌ معني‌ باشد كه‌ روزي‌ سلطنت‌ بتواند درزندگي‌ ايرانيان‌ نقشي‌ايفاكند.او گفت‌ كه‌ اكنون‌ ديگر بارهبران‌ نظامي‌ ايران‌ درتماس‌ نيست‌ .درواقع‌ بيشتر آنان‌ يااعدام‌ يا بازداشت‌ شده‌ ويادر مخفيگاهها بسر مي‌برند.

"سيبيلو"ازمشاهدة‌ شكل‌ ظاهري‌ و رفتار شاه‌ يكه‌ خورد.رهبر سرد و متكبرو مغرورناپديدشده‌ و به‌ جاي‌ او "يك‌ مرد خرد ودرمانده‌"باقي‌ مانده‌ بود.شاه‌ دچارتكان‌ روحي‌شده‌ بود وهيچ‌ نقشه‌اي‌ براي‌ آينده‌ نداشت‌.او هيچ‌ اشاره‌اي‌ به‌ اينكه‌ ممكن‌ است‌ دعوت‌امريكا رامورد استفاده‌ قرار دهد ننمود.

يكي‌ از سفيراني‌ كه‌ از شاه‌ روگردان‌ نشد،فرهاد سپهبدي‌ سفير ايران‌ درمغرب‌ بود.نظر به‌اينكه‌ همچنان‌ به‌ شاه‌ خدمت‌ مي‌كرد بلگرامي‌ از وزارت‌ امور خارجه‌ در تهران‌ دريافت‌كردكه‌ به‌ او دستور مي‌داد بساطش‌ راجمع‌ كندو فورا به‌ ايران‌ بازگردد.سپهبدي‌ جواب‌ دادكه‌ نمي‌تواند فورا بيايد.ابراهيم‌ يزدي‌ وزير امور خارجه‌ به‌ تلگرام‌ مزبور پاسخ‌ داد:"آقاي‌فرهاد سپهبدي‌،من‌ نمي‌توانم‌ به‌ اظهارت‌ شما گوش‌ بدهم‌.اگر فورا مراجعت‌ نكنيداقدامات‌ بسيار شديدي‌ عليه‌ شما به‌ عمل‌ خواهد آمد."در آن‌ روزها اين‌ يك‌ تهديد واقعي‌بود،ولي‌ سپهبدي‌ خطر راپذيرفت‌.

 

در 22 فوريه‌ شاه‌ پيامي‌ براي‌ ريچارد پارگرسفير امريكا در مراكش‌ فرستاد وگفت‌ اكنون‌مايل‌ است‌ به‌ ايالات‌ متحده‌ برود.او سرانجام‌ تشخيص‌ داده‌ بود كه‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ شانسي‌براي‌ بازگشت‌ به‌ كشورش‌ ندارد.

اين‌ مطلب‌ رابايد گفت‌ كه‌ روابط‌ جيمي‌ كارتر و احساسات‌ او نسبت‌ به‌ شاه‌ دو پهلوبود.شاه‌ هميشه‌ جمهوريخواهان‌ را به‌ دموكراتها ترجيح‌ مي‌داد و برنامة‌ حقوق‌ بشر كارتر راباز بعضي‌ جهات‌ عليه‌ خودش‌ مي‌پنداشت‌.اما در دو فرصت‌ كه‌ آندو با يكديگر ملاقات‌كرده‌ بودند،رئيس‌ جمهوري‌ دلايلي‌ به‌ شاه‌ ارائه‌ داده‌ بود كه‌ برايش‌ ارزش‌ قائل‌ است‌.اين‌ملاقاتها كه‌ نمونه‌اي‌ از سردرگمي‌ روابط‌ بين‌ المللي‌ است‌، به‌ توجيه‌ نگراني‌ شاه‌ كمك‌مي‌كرد.

شاه‌ درنوامبر 1977 يعني‌ در اواخر نخستين‌ سال‌ رياست‌ جمهوري‌ كارتر به‌ واشينگتن‌دعوت‌ شد.او از انتخاب‌ كارتر دچار نگراني‌ شده‌ بود و دستگاه‌ حكومت‌ جديد اين‌احساس‌ را دراو بوجود آورده‌ بود كه‌ گرچه‌ ايالات‌ متحده‌ هنوز اورا يك‌ متحد مهم‌ تلقي‌مي‌كند،ولي‌ روزهاي‌ فروش‌ نامحدود اسلحه‌ و ناديده‌ گرفتن‌ شكنجه‌هاي‌ ساواك‌ در امريكاسپري‌ شده‌ است‌.در واقع‌ حتي‌ قبل‌ از آنكه‌ كارتر دركاخ‌ سفيد مستقر شود،شاه‌ ساواك‌ راتااندازه‌اي‌ معتدل‌ ساخته‌ و تعدادي‌ از زندانيان‌ سياسي‌ را آزاد كرده‌ اجازه‌ داده‌ بود كه‌انتقادهاي‌ بيشتري‌ از حكومت‌ برگزيدة‌ اوبه‌ عمل‌ آيد.

با اين‌ همه‌،وقتي‌ شاه‌ وارد واشينگتن‌ شد اطلاع‌ يافت‌ كه‌ صدها دانشجوي‌ ايراني‌ براي‌تظاهرات‌ عليه‌ او گرد آمده‌اند.بسياري‌ از آنان‌ براي‌ اينكه‌ از جانب‌ ساواك‌ شناخته‌ نشوندماسك‌ به‌ صورتهايشان‌ زده‌ بودند.در همين‌ حال‌ تظاهر كنندگان‌ طرفدار شاه‌ نيز كه‌ بسياري‌از آنان‌ از جانب‌ سفارت‌ ايران‌ جمع‌ آوري‌ شده‌ بودند،درخيابانهاي‌ اطراف‌ بودند.بمحض‌اينكه‌ شاه‌ به‌ كاخ‌ سفيد رسيد تامورد استقبال‌ رسمي‌ پريزيدنت‌ كارتر قرار بگيرد،اين‌ دوگروه‌ از پس‌ نرده‌هاي‌ پليس‌ يكديگر را به‌ فحش‌ وناسزابستند و سپس‌ با چوب‌ و چماق‌ به‌جان‌ هم‌ افتادند.پليس‌ واشينگتن‌ گاز اشك‌ آور به‌ سوي‌ آنان‌ پرتاب‌ كرد و وزش‌ باد گاز را به‌سوي‌ كاخ‌ سفير برد.در برابر حضار،شاه‌ شاهان‌ و رئيس‌ جمهوري‌ امريكا سرفه‌ مي‌كردندواشك‌ مي‌ريختند و مي‌كوشيدند از يكديگر ستايش‌ كنند.

قبل‌ از ورود شاه‌ به‌ امريكا در دستگاه‌ دولتي‌ امريكا بجز برژژينسكي‌ كسي‌ باقي‌ نمانده‌بود كه‌ مايل‌ به‌ رفتن‌ شاه‌ به‌ امريكا باشد.قبلا سايروس‌ ونس‌ موافق‌ اعطاي‌ اجازة‌ ورود به‌شاه‌ بود و حتي‌ در ماه‌ ژانويه‌ از هنري‌ كيسينجر خواسته‌ بود اقامتگاهي‌ برايش‌ بيابد.اكنون‌وزارت‌ خارجه‌ استدلال‌ مي‌كرد كه‌ هم‌ منافع‌ امريكا درحفظ‌ مناسبات‌ حسنه‌ با ايران‌ و هم‌امنيت‌ امريكاييان‌ مقيم‌ آن‌ كشور ايجاب‌ مي‌كند كه‌ شاه‌ به‌ امريكا نرود.

پريزيدنت‌ كارتر نيز همينطور فكرمي‌ كرد.در خاطراتش‌ مي‌نويسد كه‌ در 15 مارس‌

اطلاع‌ يافت‌ كه‌ ملك‌ حسن‌ به‌ واشينگتن‌ فشار مي‌آوردكه‌ به‌ شاه‌ اجازة‌ ورود بدهند ومي‌افزايد:"به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيدم‌ كه‌ بهتر است‌ شاه‌ در جايي‌ ديگر اقامت‌ كند و از ونس‌خواستم‌ كه‌ بگردد و جايي‌ براي‌ اقامت‌ او  بيابد"در واقع‌ در اين‌ مرحله‌ وزارت‌ خارجه‌مي‌دانست‌ كه‌ تقريبا هيچ‌ كشوري‌ كه‌ حاضر به‌ پذيرفتن‌ شاه‌ باشد وجود ندارد.

مسئله‌ آني‌ و ناراحت‌ كننده‌ اين‌ بود كه‌ چه‌ كسي‌ اين‌ مطلب‌ را به‌ شاه‌ بگويد؟ سايروس‌ونس‌ به‌ دو تن‌ از شركاي‌ امريكايي‌ شاه‌ متوسل‌ شد:ديويد راكفلر رئيس‌ بانك‌ چيس‌مانهاتان‌،و باز هم‌ هنري‌ كيسينجر،آيا يكي‌ از آندو حاضر است‌ به‌ مراكش‌ برود و به‌ شاه‌بگويد كه‌ دولت‌ ايالات‌ متحده‌ ترجيح‌ مي‌دهد فعلا او به‌ امريكا نرود؟هيچ‌ كدام‌ اين‌مأموريت‌ دشوار را نپذيرفتند و در حقيقت‌ هر كدام‌ با خشم‌ آن‌ را رد كردند،بخصوص‌كيسينجركه‌ عقيده‌ داشت‌ اجازه‌ ندادن‌ به‌ يك‌ دوست‌ و متحد قديمي‌ مثل‌ شاه‌ براي‌ ورودبه‌ امريكا ظالمانه‌ است‌.

سرانجام‌ بجز آلكساندر دومرانش‌ چند نفر ديگر به‌ شاه‌ گفتند كه‌ بايدبرود،"سيبيلو"مأمور اطلاعتي‌ كه‌ قبلا در ماه‌ فوريه‌ با او ديدار كرده‌ بود بازگشت‌ ودر كاخ‌رباط‌ باشاه‌ ملاقات‌ كردو كلية‌ خطراتي‌ راكه‌ رفتن‌ به‌ امريكا براي‌ او دربر دارد برايش‌ شرح‌داد.

بمنظور اطمينان‌ از اينكه‌ شاه‌ موضوع‌ رافهميده‌ است‌،سايروس‌ ونس‌ ريچاردپاركر سفيرامريكا رانيز به‌ ديدار او فرستاد.شاه‌ در كتابخانة‌ كاخ‌ دارالسلام‌ او را به‌ حضور پذيرفت‌.سفير سخنان‌ خود را با اين‌ كلمات‌ شروع‌ كرد:"اعليحضرتا،شما هميشه‌ در امريكا مهماني‌عزيز هستيد ولي‌ در حال‌ حاضر رفتن‌ شما به‌ آن‌ كشور بسيار نابجا خواهد بود.ممكن‌ است‌مسائل‌ قانوني‌ در انتظارتان‌ باشد،و نيز مسائل‌ امنيتي‌.من‌ اجازه‌ دارم‌ به‌ شما بگويم‌ كه‌ هم‌پاراگوئه‌ و هم‌ افريقاي‌ جنوبي‌ از پذيرفتن‌ شما خوشحال‌ خواهند شد."

شاه‌ پاسخ‌ داد كه‌ خاطرات‌ غم‌ انگيزي‌ از افريقاي‌ جنوبي‌ دارد زيرا پدرش‌ در آنجا مرده‌است‌ ونيز مايل‌ نيست‌ به‌ پاراگوئه‌ برود.و افزود:"من‌ مكزيك‌ راترجيح‌ مي‌دهم‌."پاركر گفت‌كه‌ وزارت‌ خارجه‌ از دولت‌ مكزيك‌ اين‌ تقاضا راكرده‌ ولي‌ هنوز پاسخي‌ دريافت‌ ننموده‌است‌.

صبح‌ روز 30 مارس‌،شاه‌ و ملكه‌ و همراهان‌ با اتومبيل‌ به‌ فرودگاه‌ رباط‌ رفتند تا سوارهواپيماي‌ 747 اختصاصي‌ ملك‌ حسن‌ بشوند.قبلا جامه‌ دانهايشان‌ بار هواپيما شده‌ بود:368 عدد.

بي‌ اغراق‌ مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ چند لحظه‌ پيش‌ از آنكه‌ شاه‌ به‌ افريقاي‌ جنوبي‌ فرستاده‌شود،گروه‌ راكفلر-كيسينجر توانست‌ دست‌ كم‌ يك‌ پناهگاه‌ موقت‌ برايش‌ تهيه‌كند"باهاما"باهاما چندان‌ رضايت‌ بخش‌ نبود و ترتيبات‌ سخت‌ و پيچيده‌اي‌ داشت‌.ملكه‌

مي‌گويد:"حتي‌ در ساعت‌ يك‌ يا در بعد از نيمه‌ شب‌ روز قبل‌ از عزيمت‌،هنوز مطمئن‌نبوديم‌ به‌ آنجا خواهيم‌ رفت‌.اما در آخرين‌ لحظه‌ دولت‌ باهاما موافقت‌ كرد."در اين‌ هنگام‌بود كه‌ يك‌ نقشة‌ جديد پرواز براي‌ هواپيماي‌ 747 حسن‌ تنظيم‌ شد.

بعدها ملكه‌ اضهار نمود:"وقتي‌ به‌ روابطي‌ مي‌انديشيديم‌ كه‌ بااغلب‌ كشورها داشتيم‌ وحالا ناگهان‌ آنها حاضر نبودند حتي‌ باما صحبت‌ كنند،مكاتبه‌ كنند،از ما براي‌ اقامت‌ دركشورشان‌ دعوت‌ كنند... دچار تأثر شديد مي‌شديم‌.اين‌ از تجربيات‌ تاخ‌ و غم‌ انگيز انساني‌است‌ كه‌ بايد مزة‌ آن‌ را چشيد."

 

 

 

 

 

 

 



:: بازدید از این مطلب : 15
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 07 تیر 1395 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : mymachines

از آوريل‌ 1979 آيت‌ الله‌ سيدروح‌الله‌ موسوي‌ خميني‌،جهان‌ غرب‌ را كه‌ بي‌ اندازه‌ ازآن‌نفرت‌ دارد،به‌ خودمشغول‌ داشته‌ است‌.اوتازيانه‌اي‌ خستگي‌ناپذير ومنقدي‌ تسكين‌ناپذيربوده‌ كه‌ دائمادرمورد رياضت‌ وانتقام‌ ازظلم‌ موعظه‌ وعمل‌ كرده‌ است‌.درنظربسياري‌ازافراددرغرب‌ اودشمني‌ بي‌ رحم‌ وحتي‌ مظهر وحشتناك‌ خشم‌ ونفرتي‌ است‌ كه‌ انتظارش‌رانداشتيم‌ ودركش‌ نمي‌كنيم‌ واميدي‌ به‌ كنترل‌ آن‌ نداريم‌.اوتوانسته‌ است‌ مسئلة‌ اسلام‌راتبديل‌ به‌ يكي‌ ازجاذبه‌هاي‌ گسترده‌ درغرب‌ بنمايد.همانطوركه‌ يكي‌ ازمورخان‌ به‌ نام‌ادواردمولتيمراشاره‌ كرده‌ است‌ پيش‌ از انقلاب‌ اسلامي‌ درايران‌،درغرب‌ نسبت‌ به‌جنبه‌هاي‌ معنوي‌ اسلام‌ علاقة‌ ناچيزي‌ وجودداشت‌.اعراب‌ ازلحاظ‌ نفت‌ و مسئلة‌ فلسطين‌وتروريسم‌ شناخته‌ مي‌شدند،و ايرانيان‌ دروجودشاه‌ مشخص‌ مي‌شدند.تنهاباروي‌ كارآمدن‌آيت‌ الله‌ خميني‌ بودكه‌ سياست‌ و معنويت‌ اسلام‌ بصورت‌ يك‌ موضوع‌ داغ‌ درميان‌طراحان‌ استراتژي‌ و اشخاص‌ اهل‌ بحث‌ وگفتگو،و سياست‌ مداران‌ و نويسندگان‌ درآمد.

تاجايي‌ كه‌ مربوط‌ به‌ علماي‌ شيعه‌ مي‌شود،هرپادشاهي‌ كه‌ قبل‌ از رجعت‌ امام‌ غايب‌سلطنت‌ كند غيرقانوني‌ است‌ ،مگر اينكه‌ ازجانب‌ روحانيون‌ بندپايه‌ موردتأييدقرارگيرد.بدين‌ سان‌ روحانيون‌ شيعه‌ ازنظرشرعي‌ قادرندانقلاب‌ برپاكنندو از قرن‌ هفتم‌ به‌بعدهمين‌ كارراكردند.درطي‌ قرون‌ گذشته‌،ايرانيان‌ بارهبران‌ مذهبي‌ خودكه‌ اعمال‌پادشاهان‌ راموجب‌ تضعيف‌ دين‌ مي‌دانسته‌ و محكوم‌ مي‌ساختند كاملاخوگرفته‌اند.درواقع‌ همانطوركه‌ باري‌ روبين‌ مي‌نويسد:"ميليونها ايراني‌ بخصوص‌ آنهايي‌ كه‌دردهكده‌هاي‌ روستايي‌ مي‌زيستندو حتي‌ بسياري‌ از دهقانان‌ كه‌ درسالهاي‌ اخير به‌شهرهامهاجرت‌ كرده‌ بودند،اعلاميه‌هاي‌ رهبران‌ مذهبي‌ رابه‌ عنوان‌ رهنمود رفتارشان‌نسبت‌ به‌ شاه‌ مي‌پذيرفتند."

آيت‌ الله‌ خميني‌ درآغاز قرن‌ كنوني‌ دريك‌ خانواده‌ روحاني‌ بدنياآمد كه‌ سلسلة‌ نسب‌ آن‌به‌ حضرت‌ محمدمي‌رسد.هنگامي‌ كه‌ طفلي‌ بيش‌ نبود،پدراو ظاهرا به‌ دستور يكي‌ازمالكان‌ متنفذ به‌ قتل‌ رسيد.اورا مادرو عمه‌اش‌ بزرگ‌ كردندو پس‌ ازدرگذشت‌ آنان‌برادربزرگترش‌ سرپرستي‌ اورا به‌ عهده‌ گرفت‌.

هر دوبرادر سنت‌ خانوادگي‌ رادنبال‌ كردندو به‌ كسوت‌ روحانيون‌ درآمدند.آيت‌ الله‌تااوايل‌ سالهاي‌ 1960در شهر مذهبي‌ قم‌ بسرمي‌ بردو به‌ تدريس‌ فقه‌ و فلسفه‌ و اخلاق‌اشتغال‌ داشت‌ و درمورد اينكه‌ اسلام‌ تعهداتي‌ نسبت‌ به‌ اهداف‌ اجتماعي‌ و سياسي‌ داردوايران‌ بايداز سلطة‌ شرق‌ و غرب‌ آزادشود اصرار مي‌ورزيد.اويكي‌ از مدرسين‌ برجسته‌ بودو

ازسالهاي‌ 1940 به‌ بعدكلاسهاي‌ درس‌ او عدة‌ زيادي‌ ازطلاب‌ علوم‌ ديني‌ رابه‌ خودجلب‌ مي‌كرد.نظريات‌ او هميشه‌ قرص‌ و محكم‌ بود.عقيده‌ داشت‌ ياخوب‌ وجوددارد يابد،ما بين‌ آنهاهيچ‌ نقطة‌ خاكستري‌ رنگي‌ نيست‌.بنابراين‌ فسادرانمي‌ توان‌ اصلاح‌ كرد،بلكه‌بايدنابودساخت‌. اوعادت‌ داشت‌ يك‌ تمثيل‌ اخلاقي‌ دربارة‌ يك‌ چشمة‌ تميزو يك‌استخر راكد نقل‌ كند.آب‌ چشمه‌ مي‌تواندبه‌ استخربريزد و استخر همچنان‌ راكد خواهدماندمگر اينكه‌ آب‌ آن‌ راخالي‌ كنند.

ابراز نفرت‌ آيت‌ الله‌ خميني‌ به‌ حملاتي‌ كه‌ رضاشاه‌ به‌ قدرت‌ روحانيون‌ كرده‌بود،اجتناب‌ ناپذيربود.پس‌ از استعفاي‌ رضاشاه‌ آيت‌ الله‌ كتابي‌ نوشت‌ و درآن‌ رضاشاه‌راغاصبي‌ نااميد كه‌ تعاليم‌ اسلام‌ راناديده‌ گرفته‌ و يك‌ دولت‌ فاسدو بي‌ رحم‌ وغيرشرعي‌رااداره‌ مي‌كرده‌ است‌ .اعلاميه‌هاي‌ بعدي‌ او نيز لبريز ازهمين‌ گونه‌ ابرازخشم‌ نسبت‌ به‌روشهايي‌ بودكه‌ محمد رضا شاه‌ ارزشهاي‌ غربي‌ را جانشين‌ سنتهاي‌ اسلامي‌ كرده‌ بود.

در سالهاي‌ 1940 آيت‌ الله‌ خميني‌ اين‌ نظريه‌ رامنتشرساخت‌ كه‌ روحانيت‌ بايداطمينان‌ يابدكه‌ حكومت‌ غير اسلامي‌ به‌ وسيلة‌ قوانين‌ اسلامي‌ محدود خواهد شد.بعدهااعلام‌ داشت‌:"اسلام‌ از ابتدا يك‌ قدرت‌ سياسي‌ بوده‌ كه‌ نبايد خودش‌ رامحدود به‌ مسائل‌ديني‌ بكند.اگر كسي‌ به‌ احاديث‌ حضرت‌ رسول‌ مراجعه‌ كند كه‌ عمده‌ترين‌ ستون‌ اسلام‌است‌ ،خواهد ديدكه‌ بيشتر به‌ امور سياسي‌ و دولت‌ و مبارزه‌ باجباران‌ مي‌پردازند تابه‌نمازودعا."

هنگامي‌ كه‌ برنامة‌ اصلاحات‌ ارضي‌ در1963 شروع‌ شد،شاه‌ مخالفت‌ روحانيون‌ رابه‌عنوان‌"ارتجاع‌ سياه‌"محكوم‌ كرد.اصلاحات‌ ارضي‌ مورد علاقه‌ عموم‌ بودسياست‌ مداران‌جبهة‌ ملي‌،يا آنچه‌ از آنان‌ باقي‌ مانده‌ بودياري‌ مخالفت‌ باآن‌ رانداشتند.ولي‌ آيت‌ الله‌خميني‌ يك‌ بارديگر اصرارورزيد كه‌ همه‌ اين‌ كارهابه‌ دستور دشمنان‌ خارجي‌ صورت‌مي‌گيرد."به‌ خاطر منافع‌ يهوديان‌ و امريكاو اسرائيل‌ مابايد زنداني‌ و كشته‌ شويم‌.براي‌مقاصد شوم‌ بيگانگان‌ مابايد قرباني‌ شويم‌."

آيت‌ الله‌ خميني‌ در ژوئن‌ 1963 شاه‌ راشديدتر ازهروقت‌ به‌ عنوان‌ عامل‌ صهيونيسم‌محكوم‌كرد و بازداشت‌ شد.اين‌ عمل‌ موجب‌ شورشهاي‌ گسترده‌اي‌ گرديد كه‌ دولت‌دركمال‌ بي‌ رحمي‌ سركوب‌ كرد.برآوردي‌ كه‌ از تعداد كشته‌ شدگان‌ به‌ دست‌ نظاميان‌مي‌شداز چندصدتا چندهزارنفر تغييرمي‌ كرد.

بعدها گفته‌ شد تصميمهاي‌ مهم‌ در جلوگيري‌ ازاين‌ آشوبها نه‌ ازجانب‌ شخص‌ شاه‌ بلكه‌ازجانب‌ اسدالله‌ علم‌ نخست‌ وزيربوده‌ است‌.علم‌ ازيك‌ خانوادة‌ بزرگ‌ ملاك‌ دربيرجند،درشمال‌ شرقي‌ ايران‌ بود،او تا1977 كه‌ ازبيماري‌ سرطان‌ درگذشت‌ ابتدابه‌ عنوان‌ نخست‌وزير وسپس‌ وزير درباردركنار شاه‌ ماند.مي‌گفتند او يكي‌ ازمعدود مقامات‌ بلندپاية‌ است‌ كه‌

جرأت‌ دارد دستورهاي‌ شاه‌ رامورد چون‌ وچرا قرار دهد و دربعضي‌ مواردباآنهامخالفت‌ نمايد.

جعفربهبهانيان‌ متصدي‌ امور مالي‌ شاه‌،به‌ هنگام‌ اغتشاشات‌ 1963 دركنار علم‌بود.بعدها تعريف‌ كرد كه‌ شاه‌ به‌ علم‌ گفته‌ بودمردم‌ رانكشد.علم‌ پاسخ‌ داده‌ بود:"شماشاه‌ هستيد،من‌ نخست‌ وزيرم‌ .من‌ مسئول‌ امنيت‌ هستم‌ و به‌ هرطريقي‌ كه‌ بتوانم‌ مردم‌راساكت‌ خواهم‌ كرد.اگر موفق‌ شدم‌ شما همچنان‌ شاه‌ خواهيدبود.اگر شكست‌ بخورم‌مي‌توانيد مرابه‌ داربزنيد وبازهمچنان‌ شاه‌ خواهيد بود."

شايعه‌اي‌ رواج‌ داشت‌ كه‌ علم‌ مي‌خواسته‌ است‌ آيت‌ الله‌ خميني‌ رادر1963 اعدام‌كندولي‌ ساير رهبران‌ مذهبي‌ شاه‌ راوادار كردند كه‌ اوراحتي‌ محاكمه‌ نكند.آيت‌ الله‌دربهار1964 آزادشد.

آخرين‌ نقطة‌ قطع‌ رابطه‌ بين‌ آيت‌ الله‌ خميني‌ و شاه‌ برسرروابط‌ باامريكابروزكرد.درژوئية‌1964 دولت‌ لايحه‌اي‌ به‌ مجلس‌ تسليم‌ كرد كه‌ مستشاران‌ نظامي‌ امريكايي‌ و خانواده‌هايشان‌ راتابع‌ دادگاههاي‌ امريكايي‌ مي‌ساخت‌ نه‌ ايراني‌. چنين‌ موافقت‌ نامه‌ هايي‌ دربارة‌حق‌ برون‌ مرزي‌ درهر جا كه‌ نيروها يامستشاران‌ آمريكايي‌ درخارج‌ از كشورشان‌ مستقرمي‌شوند معلوم‌ است‌ ،امادرايران‌ خاطرات‌ خشم‌ آلودكاپيتولاسيونهايي‌ راكه‌انگليسيهاوروسهادر قرن‌ نوزدهم‌ كسب‌ كرده‌ بودند زنده‌ كرد.

قانون‌ مزبور بااكثريت‌ ضعيفي‌ به‌ تصويب‌ مجلس‌ رسيدو آيت‌ الله‌ خميني‌ آن‌ رابه‌ عنوان‌"سنداسارت‌ ايران‌"محكوم‌ كردوگفت‌:"مجلس‌ بااين‌ عمل‌ خود مارا جرء دول‌ مستعمره‌محسوب‌ كرد.ملت‌ مسلمان‌ ايران‌ رادر دنيا از وحشيها عقبمانده‌تر معرفي‌ كرد.اگر نفوذروحانيون‌ باشدنمي‌ گذارد اين‌ ملت‌ يك‌ روز اسير انگليسي‌ و روز ديگر اسير امريكاباشد."

او از ارتش‌ خواست‌ كه‌ عليه‌ دولت‌ قيام‌ كند.پنج‌ اخطار تهديدآميز آيت‌ الله‌ خميني‌ به‌نحوگسترده‌اي‌ پخش‌ شدو مقبوليت‌ عامه‌ يافت‌.شاه‌ بازهم‌ توصية‌ كساني‌ كه‌ پيشنهاد كشتن‌اورا مي‌كردند نپذيرفت‌،ولي‌ آيت‌ الله‌ خميني‌ بازداشت‌ شدو به‌ تركيه‌ تبعيد شد.در 1965او به‌ نجف‌ شهر مقدس‌ شيعيان‌ نقل‌ مكان‌ كردو تا1978 در آنجابسر برد.

در اكتبر 1978 عراقي‌ها به‌ تقاضاي‌ ايران‌ ايت‌ اله‌ خميني‌ را ازنجف‌ تبعيد كردند .به‌ اواجازه‌ ورود به‌ كويت‌ داده‌ نشد و لذا به‌ فرانسه‌ پناه‌ برد. پريزيدنت‌ ژيسكاردستن‌ نظر شاه‌ رااستفساركرد و شاه‌ با موافقت‌ رفتن‌ آيت‌ الله‌ خميني‌ به‌ فرانسه‌ يكي‌ از بزرگترين‌ اشتباهات‌دوران‌ سلطنتش‌ را مرتكب‌ شد.او گمان‌ مي‌كرد كه‌ اين‌ روحاني‌ سر سخت‌ در فرانسه‌مسيحي‌ خطر كمتري‌ برايش‌ خواهد داشت‌ تا در يك‌ كشور تندرو مسلمان‌ همسايه‌ .



:: بازدید از این مطلب : 23
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 07 تیر 1395 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : mymachines

جالبترين‌ شخصيت‌ هنگام‌ پرواز ازمصر،نه‌ شاه‌ بلكه‌ سومين‌ همسرش‌ فرح‌ ديبابود.يكي‌ ازگزارشهاي‌ سيا در اواسط‌ دهة‌ 70 مي‌گويد:

" خانواده‌ شاه‌ موجب‌ دردسرهايي‌ براي‌ اودردوران‌ سلطنتش‌ شده‌ است‌.زماني‌دربارمركزهرزگي‌ و شرارت‌ وفسادو رقابتهاي‌ مبتذل‌ بود.اكنون‌ تصوير آن‌ تاحدودي‌ بهترشده‌ و مردم‌ كمتر دربارة‌ آن‌ شايعه‌ مي‌سازند.ولي‌ تصوير قديمي‌ در مغز مردم‌ باقي‌ مانده‌است‌ و پاره‌اي‌ از اعمال‌ سابق‌ همچنان‌ ادامه‌ دارد."

در هنگام‌ تبعيد،نوزده‌ سال‌ از ازدواج‌ فرح‌ با شاه‌ مي‌گذشت‌.اودر پاريس‌ به‌ تحصيل‌رشتة‌ معماري‌ اشتغال‌ داشت‌ كه‌ شاه‌ براي‌ نخستين‌ باردر1958 او را ديد.آندو مجددا در1959 در ايران‌ بايكديگر ملاقات‌ كردند،و در همين‌ سال‌ بود كه‌ باهم‌ ازدواج‌ كردند.

بعدها فرح‌ تعريف‌ كرد:"ازدواج‌ با شاه‌ يك‌ امر غيرمنتظره‌ بود.ازدواج‌ بامردي‌ كه‌ من‌ ودوستانم‌ به‌ او احترام‌ داشتين‌ و بارها در مسيرش‌ ايستاده‌ و پرچمها را تكان‌ داده‌ و فريادكشيده‌ بوديم‌... درنظرمن‌ او نوعي‌ بت‌ بشمارمي‌رفت‌.ناگهان‌ مي‌بايست‌ اورا چون‌ انسان‌ وچون‌ شوهر ببينم‌.آري‌ اين‌ كار نوعي‌ دل‌ به‌ دريازدن‌ بود."

ديري‌ نپاييدكه‌ فرح‌ جانشيني‌ را كه‌ شاه‌ آنقدر در انتظارش‌ بود به‌ دنيا آورد.رضاوليعهددر 31 اكتبر1960 متولدشد.سپس‌ دختري‌ به‌ نام‌ فرحناز،آنگاه‌ پسر ديگري‌ به‌ نام‌عليرضا،و بالاخره‌ دختري‌ ديگر به‌ نام‌ ليلا. هيچ‌ ملكه‌اي‌ وظايف‌ خودرا نسبت‌ به‌دودمانش‌ باچنين‌ اعتمادبه‌ نفسي‌ انجام‌ نداده‌ است‌.

به‌ دنبال‌ دومين‌ سوءقصد به‌ جان‌ شاه‌ در 1965،فرح‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيد"وسفارت‌امريكااورا تشويق‌ كرد"كه‌ ملكه‌ بايد درصورت‌ مرگ‌ شاه‌ و درحالي‌ كه‌ وليعهد صغيراست‌نايب‌ السلطنه‌ شود.در 1967 شاه‌ مراسم‌ تاجگذاري‌ خودرا برگزاركرد و همانندبناپارت‌ ورضاشاه‌ ،بادست‌ خودتاج‌ سلطنت‌ رابرسرنهادو سپس‌ تاج‌ ديگري‌ هم‌ برفرق‌ فرح‌ نهاد.تاج‌فرح‌ كه‌ توسط‌ جواهرفروشي‌ آرپل‌ پاريس‌ طراحي‌ شده‌ بود،در وسط‌ زمردي‌ به‌ اندازة‌ يك‌نارنگي‌ داشت‌ .

فرح‌ چيزي‌ داشت‌ كه‌ شاه‌ هميشه‌ فاقدآن‌ بود:قابليت‌ اينكه‌ خودش‌ باشد و بامردم‌درتماس‌ باشد.گاهي‌ ضمن‌ مسافرت‌ درداخل‌ كشور ازبرنامة‌ رسمي‌ جدامي‌ شد و ازپاره‌اي‌از روستاها كه‌ قبلا آمادة‌ پذيرايي‌ اونشده‌ بودند بازديد مي‌كرد.اگر گاردهاي‌ محافظ‌ بزورمي‌خواستند مردم‌ را ازاودور كنند،عصباني‌ مي‌شد.درحاليكه‌ شاه‌ ترس‌ و احترام‌برمي‌انگيخت‌ او محبت‌ جلب‌ مي‌كرد.البته‌ در اطراف‌ او هم‌ چاپلوسي‌ كم‌

نبود.مثلايك‌باركه‌ خونش‌ راهديه‌ كرد رئيس‌ بيمارستان‌ اعلام‌ نمود كه‌ اين‌ اتاق‌ هميشه‌به‌ صورت‌

مكاني‌ مقدس‌ باقي‌ خواهدماند تاهركس‌ كه‌ ازاين‌ پس‌ خون‌ تزريق‌ مي‌كند براين‌ باورباشدكه‌ خون‌ آسماني‌ ملكه‌ در رگهايش‌ جاري‌ است‌.

هنگامي‌ كه‌ بوئينگ‌ شاه‌ و ملكه‌ در22 ژانوية‌ 1979 درمراكش‌ به‌ زمين‌ نشست‌،ملك‌حسن‌ دوم‌ براي‌ پيشواز درفرودگاه‌ بود.اما هيچ‌ يك‌ از احتراماتي‌ راكه‌ انورسادات‌ برايشان‌انجام‌ داده‌ بود،بجانياورد.

جهانگردان‌ و روزنامه‌ نگاران‌ ،ازجمله‌ نمايندگان‌ سه‌ شبكة‌ تلويزيون‌ سراسري‌ امريكابادلخوري‌ در هتلي‌ در جادة‌ فرودگاه‌ زنداني‌ شده‌ بودند و اجازه‌ نداشتند عبور اتومبيلهاراتماشا كنند.هرگونه‌ تبليغاتي‌ درباة‌ سفرشاه‌ در مطبوعات‌ محلي‌ بوسيلة‌ رژيم‌ محدود شده‌بود و مقامات‌ دربار مراكش‌ اصرار داشتند كه‌ اين‌ يك‌ ديدار صرفا خصوصي‌ است‌ كه‌ دراختفاي‌ كامل‌ صورت‌ مي‌گيرد و خود شاه‌ تمايلي‌ به‌ ديدار نمايندگان‌ مطبوعات‌ ابراز نكرده‌است‌.

پادشاهان‌ بايكديگرمنافع‌ مشترك‌ دارند.جامعة‌ آنان‌ بامعيارهاي‌ بين‌ المللي‌ بررويهم‌بسياكوچك‌ بنظرمي‌ رسد.آنان‌ چه‌ آسيايي‌ باشند و چه‌ آفريقايي‌ و چه‌ اروپايي‌،بيش‌ ازشهروندانشان‌ باهم‌ وجه‌ مشترك‌ دارند.از آنجا كه‌ جامعة‌ مزبور براي‌ هميشه‌ در شرف‌ زوال‌بنظرمي‌ رسد،بعضي‌ از پادشاهاني‌ كه‌ هنوزبرسر كارند مي‌كوشند نسبت‌ به‌ آنهايي‌ كه‌ تخت‌و تاج‌ خود رااز دست‌ داده‌اند تفاهم‌ نشان‌ بدهند،ولي‌ مشروط‌ بر اينكه‌ خورشان‌ دركشورشان‌ از قدرت‌ كافي‌ برخوردار باشندو بتوانند نسبت‌ به‌ مسائل‌ ديپلوماتيكي‌ كه‌ پيش‌مي‌آيد بي‌ اعتنا بمانند.

بدين‌ سان‌ خودشاه‌ بسياري‌ از پادشاهان‌ سرنگون‌ شده‌،ازجمله‌ پادشاهان‌ سابق‌افغانستان‌ و آلباني‌ و نيز كنستانتين‌ پادشاه‌ سابق‌ يونان‌ رازيرچترحمايت‌ خودگرفت‌.

وقتي‌ شاه‌ واردمراكش‌ شد،طبعا مقامات‌ مراكشي‌ نمي‌دانستند او چه‌ مدت‌ اقامت‌خواهد كرد.ولي‌ روشن‌ ساختند كه‌ اميدوارند هرچه‌ زودتر راهي‌ ايالات‌ متحد امريكابشود.اما شاه‌ اكنون‌ مايل‌ بود قبل‌ از رفتن‌ به‌ امريكا قدري‌ بيشتر تأمل‌ نمايد.

با كمك‌ يا بدون‌ كمك‌ سيا و مشاركت‌ شاه‌،عده‌اي‌ ازفرماندهان‌ نظامي‌ كه‌ در ايران‌ مانده‌بودند،هنوز درصدد ترتيب‌ كودتا بودند.پيش‌ از عيد ميلاد مسيح‌ 1978 شاه‌ مرتبا ازتصويب‌ چنين‌ تلاشهايي‌ خودداري‌ مي‌كرد و مي‌گفت‌ هيچ‌ پادشاهي‌ نمي‌تواندبا خونريزي‌گسترده‌ تخت‌ و تاجش‌ را حفظ‌ كند.اندكي‌ پيش‌ از عزيمت‌ شاه‌ از ايران‌، دريادار حبيب‌اللهي‌ و فرماندهان‌ ديگر براي‌ آخرين‌ بار به‌ ديدن‌ شاه‌ رفتند و از وي‌ اجازه‌ خواستند كه‌ترتيب‌ كودتارا بدهند.اين‌ بار شاه‌ مردد مي‌نمود.بعدهاحبيب‌ اللهي‌ گفت‌:"اما چنين‌

بنظرمي‌آمد كه‌ او نمي‌خواهدهيچ‌ گونه‌ مسئوليتي‌ را در عمليات‌ نظامي‌ برعهده‌ بگيردولو اينكه‌خارج‌ ازكشورباشد. او نمي‌خواست‌ دستهايش‌ آلوده‌ به‌ خون‌ شود.ولي‌ درموردماحرفي‌ نداشت‌.اگركودتا موفق‌ مي‌شد او مي‌توانست‌ به‌ ايران‌ برگردد.و گرنه‌ مارامحاكمه‌و اعدام‌ مي‌كردند."شاه‌ بطور مبهم‌ موافقت‌ كرده‌ بود كه‌ نقشة‌ كودتا راشروع‌ كنند و اين‌درست‌ هنگامي‌ بود كه‌ عازم‌ مصرشد.

بحث‌ و مذاكره‌ دربارة‌ جزئيات‌ بين‌ افسران‌ نيروهاي‌ سه‌ گانه‌ كه‌ طرح‌ راتهيه‌ كرده‌بودندسه‌ هفته‌ طول‌ كشيد.آنها عملا هيچ‌ گونه‌ تماسي‌ با  شاه‌ نداشتند.غيبت‌ شاه‌ برنامه‌ريزي‌ آنهارا تقريبا غير ممكن‌ ساخته‌ بود.علت‌ آن‌ هم‌ اين‌ بودكه‌ شاه‌ كه‌ هميشه‌ نگران‌كودتااز جانب‌ اعضاي‌ خانوادة‌ سلطنتي‌ و فرماندهان‌ ارتش‌ عليه‌ خودش‌ بود،ساختارنيروهاي‌ مسلح‌ راطوري‌ ترتيب‌ داده‌ بودكه‌ همكاري‌ افقي‌ بين‌ نيروهابي‌ اندازه‌دشواربود.تاآن‌ زمان‌ فرماندهان‌ هر چيزي‌ رابطورعمودي‌ به‌ شاه‌ گزارش‌ مي‌دادند و خوداوكلية‌تصميمها را مي‌گرفت‌.اكنون‌ كه‌ رأس‌ هرم‌ رفته‌ بود وراهي‌ براي‌ تصميم‌گيري‌وجودنداشت‌.با اين‌ همه‌،آن‌ عده‌ ازفرماندهان‌ نظامي‌ كه‌ هنوزبه‌ شاه‌ وفادار بودند"يا هنوزاميدوار بودند كه‌ بتوانند در برابر استقرار حكومت‌ اسلامي‌ مقاومت‌ كنند"يك‌ سلسله‌ نقشه‌هايي‌ براي‌ كودتا آماده‌ كردند.

اما فرصت‌ اجراي‌ اين‌ نقشه‌ هارا نيافتند چون‌ در اول‌ فورية‌ 1979 آيت‌ الله‌ خميني‌پيروزمندانه‌ به‌ تهران‌ بازگشت‌.

 

 

 

 



:: بازدید از این مطلب : 25
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 07 تیر 1395 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : mymachines

در اسوان‌ بعدازظهري‌ گرم‌ و مطبوع‌ بود.درست‌ ازهمان‌ روزهايي‌ كه‌ پرستوهاتامصافتهاي‌ دورپروازمي‌ كنند،شاه‌ به‌ آهستگي‌ ازهواپيما خارج‌ شد و خسته‌ و پژمرده‌مي‌نمود،علي‌رغم‌ سفارش‌ مقامات‌ مصري‌ كه‌ بايد باشاه‌ سرنگون‌ شده‌ بااحتياط‌ بيشتري‌رفتارشود،سادات‌ قدم‌ پيش‌ نهادتا گونه‌هاي‌ اوراببوسد.به‌ شاه‌ گفت‌:"مطمئن‌ باش‌محمد،تودركشورخودت‌ ودرميان‌ ملت‌ خودت‌ و برادرانت‌ هستي‌."چشمان‌ شاه‌ پرازاشك‌شد.

يكي‌ ازملاقات‌ كنندگان‌ شاه‌دراسوان‌ محمدجعفربهبهانيان‌، 77 ساله‌ بود.بهبيانيان‌باصورت‌ گردوسبيل‌ خاكستري‌ كوچك‌ و لبخندظريف‌ خودبيشتربه‌ پدربزرگهاي‌ مهربان‌سويسي‌- يا شايددندان‌ پزشكان‌ بازنشسته‌ - شباهت‌ داشت‌.اوقبلارئيس‌ املاك‌ سلطنتي‌ومديركل‌ حسابداري‌ درباربودوسرنخهاي‌ ثروت‌ شخصي‌ شاه‌ رادردست‌ داشت‌.شاه‌اززمان‌ نخستين‌ تبعيدش‌ در1953 كه‌ خودرابي‌ پول‌ يافته‌ بود،اين‌ ثروت‌ رادرداخل‌ و خارج‌ازكشوربرروي‌ هم‌ انباشته‌ بود.

بهبهانيان‌ مانندبسياري‌ ازنزديكترين‌ و عزيزترين‌ افرادبه‌ شاه‌ ،دراوايل‌ 1978 ازآشوب‌وانقلاب‌ نگريخته‌ بود.برعكس‌ ،درخلال‌ بسياري‌ ازماههاي‌ آن‌ سال‌ ،به‌ گفته‌ خودش‌ بعنوان‌واسطه‌ بين‌ شاه‌ و شريعتمداري‌،يكي‌ ازرهبران‌ مذهبي‌ عمل‌ كرده‌ بود.

شريعتمداري‌ به‌ اندازة‌ آيت‌ الله‌ خميني‌ تندرونبودو تماس‌ خودرادرطول‌ سال‌ 1978 باشاه‌ حفظ‌ كرده‌ بود.سرانجام‌ بهبهانيان‌ مقارن‌ عيدميلاد مسيح‌ 1978 تهران‌ را به‌مقصدخانه‌اش‌ دربازل‌ ترك‌ كرده‌ بود.بهبهانيان‌ مي‌گويد:"در 16 ژانويه‌ 1979 از راديوشنيدم‌ كه‌ شاه‌ ايران‌ رابه‌ مقصدمصر ترك‌ گفته‌ است‌.همان‌ روز بعدازظهر به‌ اسوان‌ تلفن‌كردم‌ و گفتم‌:اعليحضرتا،آيا مايليد من‌ به‌ آن‌ آنجابيايم‌؟ شاه‌ گفت‌:فورا بياييد."

در اسوان‌ وقتي‌ بهبهانيان‌ به‌ هتل‌ رسيد اورابه‌ آپارتمان‌ اختصاصي‌ شاه‌ هدايت‌كردند.شاه‌ به‌ اوگفت‌:"مي‌خواهم‌ امورمالي‌ خودرا شخصا دردست‌ بگيرم‌."وبه‌ بهبهانيان‌دستور دادبيدرنگ‌ به‌ كليه‌ بانكهاي‌ خارجي‌ كه‌ شاه‌ درآنها حساب‌ داشت‌ نامه‌هايي‌بنويسدواطلاع‌ دهدكه‌ ازآن‌ تاريخ‌ اعليحضرت‌ شخصا با آنهاطرف‌ معامله‌خواهدبودواو،يعني‌ جعفربهبهانيان‌ ديگر ازجانب‌ شاه‌ اقدام‌ نخواهدكرد.

بهبهانيان‌ تنها يك‌ مسئول‌ امور مالي‌ نبود.اودرباره‌ اشتباهاتي‌ كه‌ درايران‌ صورت‌ گرفته‌بود وچارههاي‌ ترميم‌ آنها عقايدمحكمي‌ داشت‌.اوبر اين‌ باوربودكه‌ انگليسيها ازاينكه‌ شاه‌درسالهاي‌ اخيرتنبلي‌ آنهارابه‌ شدت‌ مورد انتقادقرارداده‌ است‌ خشمگين‌ اند.بهبهانيان‌

مي‌گويد:"شاه‌ ضمن‌ يك‌ مصاحبة‌ مطبوعاتي‌ به‌ كارگران‌ انگليسي‌ توهين‌ كردو گفت‌ آنهابه‌ خوبي‌ گارگران‌ ايراني‌ نيستند."درنتيجه‌ انگليسيهااوراازسلطنت‌ خلع‌ كردند.او اكنون‌عقيده‌ داشت‌ اگرشاه‌ پوزش‌ بخواهدانگليسيها اورابه‌ سلطنت‌ باز خواهنندگرداند.بنابراين‌يك‌ نقشة‌ اجرائي‌ دربرابر شاه‌ نهاد.

"به‌ اوگفتم‌ بلند شويم‌ و از همين‌ جابه‌ مكه‌ برويم‌. شما درآنجازيارت‌ خواهيدكردومردم‌خواهندفهميد كه‌ يك‌ مسلمان‌ واقعي‌ هستيد.ماازملك‌ خالد"پادشاه‌ عربستان‌ سعودي‌"وامي‌ خواهيم‌ گرفت‌ و سپس‌ عازم‌ انگلستان‌ خواهيم‌ شد و مسائل‌ خودرا با دولت‌ بريتانياحل‌ خواهيم‌ كرد.ما مي‌توانيم‌ ازاينكه‌ به‌ كارگران‌ انگليسي‌ توهين‌ كرده‌ايم‌ پوزش‌ بخواهيم‌ وآنگاه‌ با پشتيباني‌ آنها به‌ تهران‌ برگرديم‌."ولي‌ شاه‌ اين‌ كار رانكرد وملكه‌ هم‌ به‌ بهبهانيان‌ گفت‌مگر ازروي‌ جنازة‌ من‌ بگذريد وچنين‌ نقشه‌اي‌ را اجراكنيد.

در ميان‌ كشورهاي‌ خاورميانه‌ ايران‌ تنها كشوري‌ بودكه‌ از ابتدا سياست‌ همكاري‌ پنهاني‌با اسرائيل‌ را درپيش‌ گرفته‌ بود.درواقع‌ روابط‌ با اسرائيل‌ ،مناسبات‌ ايران‌ باكلية‌همسايگانش‌ راتحت‌ الشعاع‌ قرارمي‌ داد.

در1948 كه‌ دولت‌ اسرائيل‌ تاسيس‌ شدايران‌ به‌ يهوديان‌ عراقي‌ كه‌ بر خلاف‌ يهوديان‌ايراني‌ موردسركوب‌ قرار گرفته‌ بودنداجازه‌ داد از طريق‌ ايران‌ به‌ اسرائيل‌ فراركنند.در اين‌هنگام‌ يكي‌ از وظايف‌ اصلي‌ موصاد،سرويس‌ جاسوسي‌ اسرائيل‌،اين‌ بود كه‌ مهاجرت‌يهوديان‌ به‌ اسرائيل‌ راتسهيل‌ كند.دولت‌ ايران‌ به‌ ماموران‌ موصاداجازه‌ داد در تهران‌ فعاليت‌كنند،يعني‌ به‌ عبارت‌ ديگر ازبدو تاسيس‌ دولت‌ اسرائيل‌، ايران‌ ازاعراب‌ حمايت‌ لفظي‌مي‌كردو به‌ اسرائيل‌ كمك‌ پنهاني‌ مي‌داد.اين‌ يك‌ طرح‌ بادوام‌ بود.

پس‌ از سرنگوني‌ مصدق‌ در1953 امريكا دست‌ بكارشد تا بعنوان‌ قدرت‌ فائقه‌ خارجي‌در ايران‌ جانشين‌ انگليس‌ شود.شاه‌ مشاهده‌ كرد كه‌ از سوي‌ دشمنان‌ محاصره‌ شده‌است‌.صرف‌ نظر از رژيمهاي‌ تندروي‌ جديد عرب‌،اتحاد شوروي‌ همسايه‌ ستيزه‌ جو وتهديدكننده‌ باقي‌ ماندبود.در چنين‌ اوضاع‌ و احوالي‌ بودكه‌ شاه‌ تصميم‌ گرفت‌ همان‌ كارپدرش‌ را بكند:هر گونه‌ مخالفان‌ احتمالي‌ خود رانابودسازدو تقويت‌ نيروهاي‌ مسلح‌ را پايه‌قدرتش‌ قرار بدهد.

به‌ عنوان‌ مثال‌،وقتي‌ شاه‌ در مارس‌ 1956 با دالس‌ ملاقات‌ كرد،به‌ دالس‌ اظهار نمودكه‌به‌ عقيدة‌ او ايران‌"بحراني‌ترين‌ نقطة‌ جهان‌ امروزي‌ است‌."دالس‌ پاسخ‌ داد تعداد زيادي‌كشور در جهان‌ وجود دارند كه‌ خودشان‌ را در همين‌ وضعيت‌ مي‌بينند.اگر قرار شود دولت‌امريكا به‌ خواسته‌هاي‌ هر يك‌ پاسخ‌ مثبت‌ بدهد،مجموع‌ مبلغ‌ كمكهايي‌ كه‌ بايدبپردازد سربه‌ ارقام‌ نجومي‌ خواهدزد.شاه‌ تقاضاي‌ سالي‌ 75 ميليون‌ دلار كمك‌ نظامي‌ طي‌ سه‌ سال‌آينده‌ كرد،ولي‌ دالس‌ عقيده‌ داشت‌ اين‌ مبلغ‌ زياد است‌.شاه‌ اظهار داشت‌ كه‌ به‌ عقيدة‌

اوشايد ايالات‌ متحد در كشورهاي‌ ديگر ازقبيل‌ ويتنام‌ زياد خرج‌ مي‌كند،هر چند اذعان‌داشت‌ كه‌ اين‌ كشور از اهميت‌ فراواني‌ برخوردار است‌.مي‌گفت‌ وضع‌ ويتنام‌ به‌ اين‌ دليل‌ به‌اين‌ شكل‌ درآمده‌ كه‌ مادير دست‌ بكار شده‌ايم‌.او نمي‌خواست‌ شاهد باشد كه‌ ماهمين‌اشتباه‌ را در ايران‌ تكرار كنيم‌ كه‌ چند برابر برايمان‌ گران‌تر تمام‌ خواهدشد.

دالس‌ در ژانوية‌ 1958 يكبار ديگر در تهران‌ بااو گفتگو كردو بلافاصله‌ اوقات‌ تلخي‌خودرا با ارسال‌ تلگرامي‌ بدين‌ مضمون‌ به‌ آيزانهاور نشان‌ داد:"شاه‌ خودش‌ را يك‌ نابغة‌نظامي‌ مي‌پنداردو وزيران‌ او دربرابر وسوسه‌هاي‌ نظامي‌ شاه‌ قادر نيستند از عهدة‌ مسائل‌اقتصادي‌ آني‌ ايران‌ برآيند."دالس‌ پيشنهاد كرد كه‌ آيزنهاور شاه‌ را با دورنماي‌ تبادل‌ نظردربارة‌ مسائل‌ نظامي‌ مدرن‌ خوشحال‌ سازد.چندي‌ بعد آيزنهاور ضمن‌ ملاقات‌ با شاه‌درواشينگتن‌ همين‌ كار راكرد.او به‌ شاه‌ خاطر نشان‌ ساخت‌ كه‌"نگهداري‌ اين‌ همه‌ نيروبراي‌يك‌ جنگ‌ محدود ممكن‌ است‌ از نظر اقتصادي‌ مخالف‌ بامنظور باشد."

شاه‌ سه‌ ماه‌ پس‌ ازبازگشت‌ از آمريكا اميني‌ دومين‌ نخست‌ وزيرش‌ بعداز مصدق‌ رابركناركرد.پس‌ از تجربه‌اي‌ كه‌ بامصدق‌ داشت‌ حاضر نبود اجازه‌ دهد يك‌ ايراني‌ ديگر درداخلة‌ايران‌ يا در واشينگتن‌ طرفداراني‌ پيدا كند.افزون‌ برآن‌ شاه‌ معتقدبود كه‌ اصلاحات‌ اميني‌من‌حيث‌المجموع‌ بيش‌ ازاندازه‌ تندرو و افراطي‌ است‌.

در22 ژانويه‌،يعني‌ شش‌ روز پس‌ از آنكه‌ تهران‌ را ترك‌ كردند،شاه‌ و ملكه‌ فرح‌وهمراهان‌ ازجمله‌ بهبهانيان‌ به‌ سبكي‌ كه‌ سادات‌ ميل‌ داشت‌ برايشان‌ ترتيب‌ بدهد،به‌مراكش‌ عزيمت‌ نمودند.سربازان‌ درمسيرشان‌ قالي‌ قرمز گستردند.گارد احترام‌ مركب‌ ازبيش‌ ارصر سربازبه‌ حالت‌ خبردار ايستاده‌ بود تا شاه‌ از آن‌ بازديدكند.همانند هنگام‌ ورودتوپها به‌ عنوان‌ اداي‌ احترام‌ شليك‌ كردند.همة‌ حضار باهيجان‌ به‌ خداحافظي‌پرداختند.سادات‌ از شاه‌ خواهش‌ كردكه‌ هروقت‌ بخواهدبه‌ مصر بازگردد.شاه‌ وملكه‌ سوارهواپيما شدندو درها بسته‌ شد.شاه‌ به‌ قسمت‌ جلو رفت‌ تادر كابين‌ خلبان‌ دركنارسدهنگ‌معزي‌ بنشيند.



:: بازدید از این مطلب : 15
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 07 تیر 1395 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : mymachines

پروازبه‌ مصرسه‌ ساعت‌ هم‌ طول‌ نكشيد.شاه‌ كه‌ هميشه‌ عاشق‌ پروازبوددركابين‌ خلبان‌ماندتااينكه‌ بوئينگ‌ 707 ازقلمروهوايي‌ ايران‌ خارج‌ شد.چندكيلومتر عقبتر هواپيماي‌كمكي‌ پرواز مي‌كرد.طبق‌ معمول‌ درسفرهاي‌ خارجي‌ ،هواپيماي‌ مزبوربه‌ علل‌ امنيتي‌جامدانهاو باروبنه‌ راحمل‌ مي‌كرد.وقتي‌ هواپيماقلمروهوايي‌ ايران‌ راترك‌ كرد،شاه‌ هدايت‌هواپيمارابه‌ خلبانش‌ سرهنگ‌ بهزادمعزي‌ سپردو براي‌ صرف‌ نهارباملكه‌ به‌ اتاق‌مخصوصش‌ رفت‌. غذادركاخ‌ سلطنتي‌ تهيه‌ شده‌ بودو اكنون‌ توسط‌ علي‌ كبيري‌آشپزمخصوص‌ شاه‌ به‌ سرميزآورده‌ مي‌شد.

هواپيماي‌ شاه‌ درقسمت‌ جلوبخش‌ باشكوهي‌ براي‌ خانواده‌ سلطنتي‌ و درقسمت‌عقب‌ صندليهايي‌ براي‌ ملتزمين‌ ركاب‌ داشت‌.درايام‌ گذشته‌ مجموعه‌ كاملي‌ آجودانهاودرباريان‌ و وزيران‌ و منشيان‌ وگاردهاي‌ محافظ‌ دراين‌ قسمت‌ مي‌نشستند.امادراين‌ پروازهواپيماتقريبا خالي‌ بود.

ارشدترين‌ عضودرهواپيمااميراصلان‌ افشاررئيس‌ كل‌ تشريفات‌ بود.اوتمايلي‌ به‌عزيمت‌ شاه‌ نداشت‌ ولي‌ به‌ اواطمينان‌ داده‌ بودندكه‌ شاه‌ فقط‌ براي‌ گذراندن‌ چندهفته‌(تعطيلات‌)ازكشورخارج‌ خواهدشد.

درصندلي‌ كناراو سرهنگ‌ كيومرث‌ جهانبيني‌ رئيس‌ گاردهاي‌ محافظ‌ شاه‌ نشسته‌بود.جهانبيني‌ هيچ‌ شباهتي‌ به‌ افرادتنومندي‌ كه‌ اغلب‌ ازمردان‌ مهم‌ حفاظت‌مي‌كنندنداشت‌ .اونسبتا كوتاه‌ قدبود،عينك‌ مي‌زد،موهاي‌ كم‌ پشت‌ داشت‌.در"سندهرست‌" انگلستان‌ دورة‌ آموزشي‌ گذرانده‌ و طي‌ 15 سال‌ گذشته‌ افسرگاردسلطنتي‌بود.عنوان‌ رسمي‌ جهانبيني‌ فرمانده‌ واحدمخصوص‌ امنيت‌ بود.اوسايه‌ شاه‌ شمرده‌مي‌شدو تقريبا هرجاكه‌ شاه‌ به‌ سفرمي‌ رفت‌ بااوبود.جهانبيني‌ ازمعدوداشخاصي‌ بودكه‌تقريباازيك‌ ماه‌ پيش‌ ميدانست‌ آنهادرشرف‌ ترك‌ ايران‌ هستند.مي‌گويد:"فرصت‌ زيادي‌براي‌ آماده‌ كردن‌ خودداشتم‌.فقط‌ نمي‌توانستم‌ باوركنم‌ كه‌ ديگربازنخواهيم‌ گشت‌.بدين‌جهت‌ تقريباهرچه‌ راكه‌ داشتم‌ باقي‌ گذاشتم‌."

چندين‌ گارد ديگرنيزدرهواپيما بودندازجمله‌ سرهنگ‌"يزدان‌ نويسي‌" محافظ‌مخصوص‌ ملكه‌ و گروهبان‌ علي‌ شهبازي‌ .همچنين‌ اميرپورشجاع‌ و محمود الياسي‌پيشخدمتهاي‌ مخصوص‌ شاه‌.وبالاخره‌ دكتر لوسي‌ پيرنيا.

دكترپيرنياپزشك‌ فرزندان‌ چهارگانة‌ شاه‌ بود.(همگي‌ آنان‌ چندهفته‌ پيش‌ ازپدرومادرشان‌ ايران‌ رابه‌ مقصدامريكاترك‌ نموده‌ بودند.)اوزني‌ بودريزنقش‌ وجذاب‌،باموهاي‌

قرمز.هيچ‌ تمايلي‌ به‌ رهاكردن‌ خانواده‌اش‌ درايران‌ نداشت‌ امانسبت‌ به‌ ملكه‌وفاداربودودرژانوية‌ 1979 تشخيص‌ داده‌ بودكه‌ ملكه‌ بايك‌ مسئلة‌ جدي‌ روبرواست‌.تقريباهيچ‌ زني‌ دركاخ‌ سلطنتي‌ باقي‌ نمانده‌ بود.

بسياري‌ ازدوستان‌ و نديمه‌هاي‌ شهبانو قبلا كشور راترك‌ گفته‌ بودند.مادرش‌ نيزازتهران‌رفته‌ بود.يكي‌ ازمستخدمهايش‌ ازدواج‌ كرده‌ بود وتمايلي‌ به‌ رفتن‌ نداشت‌،يكي‌ ديگر بسيارمذهبي‌ شده‌بود.دكتر پيرنيا چندروزپيش‌ از عزيمت‌ براي‌ خداحافظي‌ باملكه‌ به‌ كاخ‌ رفت‌وپذيرفت‌ كه‌ بااوپروازكند.

ازميان‌ اين‌ گروه‌ كوچك‌ ،فقط‌ چند ايراني‌ درماههاي‌ بعدباشاه‌ وملكه‌ باقي‌ماندند.اگرآنها مي‌توانستند پيش‌بيني‌ تلخيهاو رنجهاي‌ سفرطولاني‌ راكه‌ درپيش‌داشتندبكنند،بدون‌ شك‌ وحشتزده‌ يادست‌كم‌ شگفتزده‌ مي‌شدند.تبعيدي‌ كه‌ اكنون‌ شاه‌آغازمي‌ كردازپاره‌اي‌ جهت‌ نه‌ تنها بازتاب‌ نخستين‌ تبعيدش‌ در1953 بشمارمي‌ رفت‌،بلكه‌حتي‌ تبعيدپدرش‌ رضاشاه‌ رابه‌ خاطر مي‌آورد.

بهدازظهر16 ژانويه‌ كه‌ هواپيماي‌ آبي‌ وسفيد707 به‌ فرودگاه‌ اسوان‌ نزديك‌ شد،شاه‌دوباره‌

به‌ كابين‌ خلبان‌ رفت‌ و به‌ سرهنگ‌ معزي‌ پيوست‌ .اوشخصا هواپيمارا به‌ زمين‌ نشاندوتاجايي‌ كه‌ پرزيدنت‌ سادات‌ وهمسرش‌ باگارد احترام‌ در انتهاي‌ قالي‌ قرمزايستاده‌بودند،هدايت‌ كرد.21 تير توپ‌ شليك‌ شد،موزيك‌ نظامي‌، سرودشاهنشاهي‌ ايران‌ وسرود ملي‌ مصر رانواخت‌.ديگر هيچگاه‌ و در هيچ‌ نقطه‌اي‌ ازجهان‌ چنين‌ مراسم‌ احترامي‌براي‌ او برگذار نشد.



:: بازدید از این مطلب : 223
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 07 تیر 1395 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : mymachines

در اكتبر1971 محمدرضاپهلوي‌ ضيافتي‌ ترتيب‌ داد كه‌ ازهمة‌ مهمانيهابرتر بود همچنين‌سي‌ امين‌ سال‌ سلطنت‌ خودو دهمين‌ سال‌ برنامة‌ اصلاحاتش‌ را كه‌ انقلاب‌ سفيدمي‌ ناميدنيزجشن‌ مي‌گرفت‌.بنابود انقلاب‌ سفيد شامل‌ اصلاحات‌ ارضي‌ و گسترش‌ سوادآموزي‌ وآزادي‌ زنان‌ ،مدرنيزه‌ كردن‌ صنايع‌ و زيربناي‌ اقتصادي‌ و توزيع‌ مجدددست‌ كم‌ بخشي‌ازثروتهاوكاهش‌ قدرت‌ روحانيون‌ شيعه‌ باشد.ناگزيراين‌"انقلاب‌"روحانيون‌ را دچارخشم‌ساخت‌.

در اين‌ جشن‌ كه‌ درتخت‌ جمشيدبرگزارمي‌ شد،نه‌ پادشاه‌،سه‌ شاهزادة‌حاكم‌،دووليعهد،سيزده‌ رئيس‌ جمهور،ده‌ شيخ‌،دوسلطان‌ همراه‌ باانبوهي‌ ازمعاونان‌ رئيس‌جمهوري‌ و نخست‌ وزيران‌ و وزيران‌ خارجه‌ و سفيران‌ و ديگر دوستان‌ دربار كه‌ ازنقاط‌مختلف‌ جهان‌ آمده‌ بودند در تخت‌ جمشيداقامت‌ گزيدند.

شاه‌ تصميم‌ گرفت‌ قواعد تشريفاتي‌ قرن‌ نوزدهم‌ رارعايت‌ كند،بدين‌ معني‌ كه‌ ارشدترين‌مهمان‌ دوست‌ و متحدش‌ "هايله‌ سلاسي‌" امپراتور اتيوپي‌،شيريهوداباشد.پريزيرنت‌ ژرژپمپيدو رئيس‌ جمهوري‌ فرانسه‌ گفت‌ كه‌ دعوت‌ را نمي‌پذيرد مگر اينكه‌ بالادست‌ هايله‌سلاسي‌ و رؤساي‌ كشورهاي‌ فرانسه‌ زبان‌ بنشيند.شاه‌ زيربارنرفت‌ و پمپيدو درعين‌ اوقات‌تلخي‌ نخست‌ وزيرش‌ رابه‌ جاي‌ خودفرستاد.شاه‌ هرگزپمپيدو رابراي‌ اين‌ اهانت‌ نبخشيد.

پادشاه‌ و ملكه‌ دانمارك‌ نيز جزو مدعوين‌ بودند.وهمچنين‌ پادشاهان‌ اردن‌ و بلژيك‌وپادشاه‌ سابق‌ يونان‌.ملكه‌ انگلستان‌ در جشن‌ شركت‌ نكردو به‌ جاي‌ خود شوهرش‌ پرنس‌فيليپ‌ و دخترش‌ پرنسس‌ "آن‌" رافرستاد.پرنس‌ برنهارد ازهلندنمايندگي‌ همسرش‌ ملكه‌ژوليانا رابرعهده‌ داشت‌.شايد نوميدكننده‌ترين‌ خبربراي‌ شاه‌ اين‌ بودكه‌ پرزيدنت‌ نيكلسون‌درجشن‌ شركت‌ نمي‌كند.(خانم‌ نيكلسون‌ رئيس‌ افتخاري‌ كميته‌ امريكايي‌ برگذاري‌جشنهاي‌ 2500 ساله‌ شاهنشاهي‌ بود.)اسپيرو اگنيو معاون‌ رئيس‌ جمهوري‌ نمايندگي‌ايالات‌ متحده‌ رابرعهده‌ داشت‌ و ازنظرتقدم‌،كليه‌ مدعوين‌ به‌ استثناي‌ سفير پكن‌ براوبرتري‌داشتند.

لسي‌ بلانك‌ زندگينامه‌ نويس‌ رسمي‌ ملكه‌ بعدها صحنه‌ اين‌ جشن‌ راچنين‌ توصيف‌ كرد:

ريشهاي‌ پرپشت‌ و مجعدمادهاوپارسها،ريشهاي‌ نوك‌ تيزصفويان‌،سبيلهاي‌ چخماقي‌سربازان‌ قاجار،سپرهاو نيزه‌ ها،پرچمهاي‌ سه‌ گوشه‌،قدارهاوخنجرهاي‌ جنگجويان‌باستاني‌ ،همه‌ درآنجابود.درزير آفتاب‌ سوزان‌ ولي‌ پناه‌ چترهاي‌ آفتابي‌ ،مهمانان‌ روي‌تختگاه‌ زيرخرابه‌ هاي‌ قدرت‌ كورش‌ نشسته‌ بودندو اين‌ رژة‌ احساس‌

برانگيزراتماشامي‌كردند.نگهبانان‌ كاخهاي‌ هخامنشي‌ ،جنگجويان‌ پارت‌،سواره‌ نظام‌خشايارشاه‌،تخت‌ روانها،ارابه‌ها،شترهاي‌ جمازة‌ باختريان‌، توپخانه‌ فتحعلي‌شاه‌،جنگجويان‌ سواحل‌ خزروخليج‌ فارس‌ ،نيروي‌ هوايي‌،تانكها،زناني‌ كه‌ اخيرابه‌استخدام‌ نيروهاي‌ مسلح‌ درآمده‌ بودند... همه‌ درتخت‌ جمشيدبودند.همة‌ آنان‌ برعظمت‌گذشته‌ و حال‌ ايران‌ گواهي‌ مي‌دادند.

در تخت‌ جمشيد،محمدرضاشاه‌ تاريخ‌ ايران‌ رابه‌ ميل‌ خودتغييرشكل‌ داد.اوازجشني‌كه‌ برپاكرده‌ بودراضي‌ بود.مي‌گفت‌ اين‌ جشن‌ كمك‌ بزرگي‌ به‌ تجديدنظر غربيان‌ درديدگاهشان‌ نسبت‌ به‌ ايران‌ خواهدكرد.به‌ نظراونقطه‌ اوج‌ اين‌ مراسم‌ وقتي‌ بودكه‌ دربرابرگورخالي‌ ولي‌ تاثير برانگيزكورش‌ كبير ايستادو باصداي‌ يكنواخت‌ و بي‌ حالت‌ خاص‌خودش‌ اوراباطمطراق‌ موردخطاب‌ قراردادو گفت‌:"كورش‌ ،شاه‌ بزرگ‌،شاه‌ شاهان‌،شاه‌هخامنشي‌،شاه‌ ايران‌ زمين‌،ازجانب‌ من‌ شاهنشاه‌ ايران‌،و ازجانب‌ ملت‌ من‌ برتودرودباد!...همه‌ مادراين‌ هنگام‌ كه‌ ايران‌ نو با افتخارات‌ كهن‌ پيماني‌ تازه‌ مي‌بندد تورابه‌ نام‌ قهرمان‌جاودان‌ تاريخ‌ ايران‌،به‌ نام‌ بنيانگذاركهنسالترين‌ شاهنشاهي‌ جهان‌ ،به‌ نام‌ آزاديبخش‌ بزرگ‌تاريخ‌ ،به‌ نام‌ فرزند شايستة‌ بشريت‌ درودمي‌ فرستيم‌.كورش‌،ماامروزدربرابر آرامگاه‌ ابدي‌توگردآمده‌ايم‌ تابگوييم‌ آسوده‌ بخواب‌ ،زيراكه‌ مابيداريم‌ وبراي‌ نگهباني‌ ميراث‌ پرافتخارتوهمواره‌ بيدارخواهيم‌ ماند.

قابل‌ ذكراست‌ كه‌ هزينه‌ اين‌ جشن‌ بيش‌ از300 ميليون‌ دلاربود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



:: بازدید از این مطلب : 22
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 07 تیر 1395 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : mymachines

16 ژانويه‌ 1979،فرودگاه‌ مهرآباد تهران‌ .باد سردي‌ از جانب‌ البرز به‌ 2 فروند هواپيماي‌707كه‌ جلوي‌ پاويون‌ سلطنتي‌ ايستاده‌اند مي‌وزد،فعاليت‌ چشمگيري‌ در فرودگاه‌ بچشم‌نمي‌خورد.در تهران‌ برق‌ قطع‌ و وصل‌ مي‌شود و مردم‌ براي‌ نفت‌ كه‌ اين‌ روزها از آمريكاواردمي‌شودصف‌ طويلي‌ تشكيل‌ داده‌اند .امروزنسبت‌ به‌ روزهاي‌ قبل‌ آرامتر است‌ آرامشي‌ كه‌آبستن‌ حوادث‌ عظيمي‌ است‌ .شاه‌ قبلاگفته‌ كه‌ براي‌ معالجه‌ و تعطيلات‌ كشور را ترك‌خواهد كرد. نظير همه‌ بحرانهاي‌ انقلابي‌ هيچ‌ خبرواقعي‌ در دست‌ نيست‌ تقريبا همه‌ به‌راديو BBC گوش‌ مي‌دهند.شاه‌ شخصا كوشيده‌ است‌ كه‌ دولت‌ انگليس‌ را وادار سازدجلوي‌ گفتارهاي‌ BBC را بگيرد.به‌ نظر او نپذيرفتن‌ اين‌ تقاضا از جانب‌ انگليسيها يك‌خيانت‌ آشكاربه‌ او است‌. مي‌گويند موضع‌ امريكاييها پيچيده‌تر است‌،اگر آنهامي‌خواستندشاه‌ بماند تابحال‌ به‌ او گفته‌ بودند انقلاب‌ راخردكند نه‌ اينكه‌ فقط‌ ضربه‌هاي‌ناچيز به‌ آن‌ بزند.به‌ جاي‌ اين‌ كار پريزيدنت‌ كارتر يكي‌ از ژنرالهاي‌ بلندپاية‌ امريكايي‌ بنام‌رابرت‌ هويزر را فرستاده‌ است‌ كه‌ ارتش‌ را ساكت‌ نگه‌ دارد. اين‌ مطلبي‌ است‌ كه‌ بسياري‌ ازمردم‌ مي‌گويند.

به‌ دستور شاه‌ چند تن‌ از مقامات‌ بلند پايه‌ از جمله‌ نخست‌ وزير اسبق‌ و رئيس‌ سابق‌ساواك‌ بازداشت‌ شده‌اند.اما اين‌ تلاشهاي‌ شاه‌ بيهوده‌ و تقريبا بي‌ ثمر و حركاتي‌ است‌تسكين‌ بخش‌ .

در اين‌ ماههاي‌ آخر 1978 تقريبا تمامي‌ افراد سرشناس‌ ايران‌ و دلالان‌ بين‌ المللي‌ كه‌ ازقبل‌ آنها منتفع‌ مي‌شدند ناپديد شده‌ و به‌ غرب‌ گريخته‌اند. هوشنگ‌ انصاري‌ يكي‌ از وزيران‌شاه‌ كه‌ ثروتي‌ افسانه‌اي‌ بهم‌ زده‌ بود اجازه‌ گرفت‌ به‌ بهانه‌ يك‌ ملاقات‌ فوري‌ به‌ هنري‌كيسينجر ايران‌ را ترك‌ كند.او از فرودگاه‌ به‌ سفير امريكا تلفن‌ زد و گفت‌ سه‌ روزه‌ به‌ ايران‌بازخواهد گشت‌.سفير امريكا در تلگرافي‌ به‌ واشينگتن‌ اين‌ عمل‌ او راچنين‌ تفسسيركرد:"اين‌ كار ممكن‌ است‌ ناشي‌ از زرنگي‌ باشد اما دليل‌ خونسردي‌ است‌."انصاري‌ هرگز به‌ايران‌ باز نگشت‌.

در ايام‌ گذشته‌ كسب‌ اجازة‌ شرفيابي‌ به‌ حضور شاه‌ كار آساني‌ نبود.امادراواخر 1978همه‌ چيز تغيير كرده‌ بود. غفلتا اتاقهاي‌ انتظار كاخ‌ مملو از كساني‌ بود كه‌ هيچگاه‌ در آن‌ حول‌و حوش‌ ديده‌ نشده‌ و اجازه‌ ورود نيافته‌ بودند. روزي‌ شخصي‌ به‌ نام‌ دكتر شاهكار به‌ كاخ‌سلطنتي‌ آمد .او از وكلاي‌ دادگستري‌ بود و شاه‌ را تقريبا از بيست‌ سال‌ پيش‌ نديده‌بود.شاهكار از ميرشكار شاه‌ كه‌ بااو آشنايي‌ داشت‌ تقاضاكرد ترتيب‌ ملاقاتي‌ با شاه‌ را

 

برايش‌ بدهد.كامبيز اتاباي‌ ميرشكار پذيرفت‌ و دكتر شاهكار را به‌ حضور اعليحضرت‌

راهنمايي‌ كرد.وقتي‌ دكتر شاهكار از دفتركار شاه‌ خارج‌ شد گمان‌ مي‌كردكه‌ گفتگوي‌خوبي‌ داشته‌ است‌ و تقاضاي‌ شرفيابي‌ مجددكرد.بااين‌ تقاضا هم‌ موافقت‌ شد و او دوساعت‌ ديگر رانيز در حضور شاه‌ گذراند.سپس‌ پيروزمندانه‌ به‌ ميرشكار اظهار داشت‌ كه‌ راه‌حل‌ همه‌ چيز رادر آستينش‌ دارد.

كامبيز اتاباي‌ مي‌گويد:"همگي‌ مي‌خواستيم‌ كشور را نجات‌ بدهيم‌ ،هركداممان‌ راه‌ حلي‌داشتيم‌ و همه‌ مي‌خواستيم‌ آن‌ را فقط‌ به‌ يك‌ نفر ارائه‌ بدهيم‌."

در چنين‌ احوالي‌ درياداركمال‌ الدين‌ حبيب‌ الهي‌ فرمانده‌ نيروي‌ دريايي‌ شاهنشاهي‌ ويكي‌ از امراي‌ تحصيل‌ كرده‌ ارتش‌ به‌ ديدار شاه‌آمد.او با خود يك‌ گزارش‌ 30 صفحه‌اي‌آورده‌ بود كه‌ در دست‌ گرفتن‌ زمام‌ امور كشور بوسيله‌ نظاميان‌ راپيشنهاد مي‌كرد.پس‌ از آن‌كه‌ اورابه‌ حضور شاه‌ راهنمايي‌ كردند دريادار طبق‌ معمول‌ شرفيابيها نگاهش‌ را به‌ زمين‌دوخت‌ و در حالت‌ خبردارايستادو شروع‌ به‌ خواندن‌ بخشهايي‌ از گزارشش‌ كرد.شاه‌ دراتاق‌قدم‌ مي‌زد.دريادار پيشنهاد كرد كه‌ چون‌ انقلاب‌ رو به‌ اوج‌ است‌ شايد بايد به‌ ارتشيان‌دستور بدهد كنترل‌ اوضاع‌ رادردست‌ بگيرند.آنهابايدهر كسي‌ راكه‌ مسئول‌ اوضاع‌ فعلي‌است‌ بازداشت‌ كنند.اين‌ كارمستلزم‌ اعدام‌ شايد پنج‌ هزارتن‌ از فاسدترين‌ درباريان‌ وسودجويان‌ است‌ تا ميليونها نفرمردم‌ راكه‌ خواستاربراندازي‌ دولت‌ هستند راضي‌ كندونيزپنج‌ هزار نفرازروحانيون‌ و انقلابيون‌.

چند سال‌ بعد حبيب‌ الهي‌ در حالي‌ كه‌ درچايخانه‌ مجلل‌ هتل‌ هاليدي‌اين‌  در حومة‌ويرجينيا نشسته‌ بود به‌ خاطر آورد كه‌ شاه‌ قدم‌ مي‌زدومي‌ گفت‌:"اين‌ كاربرخلاف‌ قانون‌اساسي‌ است‌."حبيب‌ الهي‌ گفت‌:امااين‌ تنها راهي‌ است‌ كه‌ مي‌توان‌ كشوررانجات‌داد.انقلاب‌ اكنون‌ بسيارپيش‌ رفته‌ است‌.هيچ‌ چيز جزيك‌ نيروي‌ بابر در جهت‌ مخالف‌نمي‌تواند ايران‌ را نجات‌ دهد.شاه‌ گفت‌:"فكرمي‌كنيد كه‌ من‌ بايدبرخلاف‌ قانون‌ اساسي‌عمل‌ منم‌؟"من‌ گفتم‌:آري‌ اعليحضرت‌،اين‌ تنهاراه‌ نجات‌ كشوراست‌.

سپس‌ سكوت‌ حكمفرماشدو پنج‌ دقيقه‌ بطول‌ انجاميد.شاه‌ همچنان‌ قدم‌ مي‌زد.حبيب‌الهي‌ كه‌ مردي‌ است‌كوتاه‌ قد،هنوز درحالت‌ خبردارايستاده‌ وچشمانش‌ رابه‌ فرش‌ گرانبهادوخته‌ بود.هيچ‌ يك‌ ازاين‌ دو نفرسخن‌ نمي‌گفتند.سرانجام‌ فرمانده‌ نيروي‌ دريايي‌ فهميدكه‌ شاه‌ مايل‌ به‌ تصويب‌ طرح‌ اونيست‌.پس‌ به‌ صحبت‌ درباره‌ موضوعي‌ بكلي‌ متفاوت‌پرداخت‌.

      بي‌ نظمي‌ شديدي‌ در كشور حكمفرمابود و نظاميان‌ هم‌ حق‌ حمله‌ به‌ مردم‌رانداشتند چون‌ بعدازكشتار ميدان‌ ژاله‌ شاه‌ به‌ ارتش‌ دستورداده‌ بودازقواي‌ قهريه‌ استفاده‌نكنندومردم‌ هم‌ درهمين‌ احوال‌ چيزهايي‌ كه‌ مربوط‌ به‌ دولت‌ مي‌شود مثل‌بانكها،كابارههاو...رابه‌ آتش‌ مي‌كشيدند.افشار، مسئول‌ تشريفات‌ و چندتن‌ ازسران‌ ارتش‌ به‌شاه‌ پيشنهاد دادند كه‌ اويسي‌ معروف‌ به‌ ( قصاب‌ تهران‌، مسئول‌ كشتار ميدان‌ ژاله‌) را

نخست‌ وزير كند، اما شاه‌ نپذيرفت‌ و  در شب‌ پنج‌ نوامبر 1978 سفيران‌ انگليس‌ وامريكا را احضار كرده‌ و پس‌ از

گفتگو با آنان‌، ارتشبد غلامرضا ازهاري‌ را به‌ نخست‌ وزيري‌ برگزيد، كه‌ مردي‌ بود ملايم‌و به‌ كلي‌ مخالف‌ بكار بردن‌ قوه‌ قهريه‌ .

هنگامي‌ كه‌ شاه‌ اين‌ خبر را به‌ افشار (رئيس‌ كل‌ تشريفات‌) اطلاع‌ داد، وي‌ چيزي‌ نگفت‌.افشار دراين‌ مورد مي‌گويد:"او شاه‌ بود و من‌ نمي‌توانستم‌ قضاوتها و تصميمهايش‌ را موردچون‌ وچرا قرار دهم‌ ."

اما وي‌  چند ماه‌ بعد در تبعيد از شاه‌ پرسيد:  كه‌ چرا اويسي‌ را انتخاب‌ نكرد بوده‌ است‌؟و شاه‌ در جواب‌ وي‌ پاسخ‌ مي‌دهد" كه‌ سفراي‌ انگليس‌ و امريكا مخالف‌ بودندو عقيده‌داشتند بهتراست‌ شخص‌ ملايمي‌ مثل‌ ازهاري‌ زمام‌ امور را در دست‌ گيرد تا بتواند باروحانيوني‌ كه‌ انقلاب‌ را رهبري‌ مي‌كنند وارد مذاكره‌ شود.

افشارازمجموع‌ اين‌ وقايع‌ نتيجه‌گيري‌ مخصوص‌ خودش‌ راكرد.بعدهادر آپارتمانش‌درجنوب‌ فرانسه‌ كه‌ پنجره‌ هايش‌ روبه‌ درياي‌ مديترانه‌ بازمي‌ شودگفت‌:"به‌ عقيده‌ من‌ اين‌يكي‌ ديگر ازتلاشهاي‌ غرب‌ براي‌ خالي‌ كردن‌ زير پاي‌ شاه‌ بود.اگراويسي‌ نخست‌ وزيرمي‌شد همه‌ چيزخاتمه‌ مي‌يافت‌.مايك‌ فهرست‌ سيصدچهارصد نفري‌ داشتيم‌ كه‌ سازمان‌دهندگان‌ اصلي‌ تظاهرات‌ بودند.مي‌توانستيم‌ آنهارابازداشت‌ كنيم‌.نخست‌ وزيري‌ ازهاري‌شيوه‌ ديگري‌ دربي‌ ثبات‌ ساختن‌ ايران‌ و پايان‌ دادن‌ به‌ حكومت‌ شاه‌ بود."



:: بازدید از این مطلب : 19
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 07 تیر 1395 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : mymachines

 ترتيب اداره مملكت پهناور ايران ( بعد از خارج شدن از استيلاي عربها ) ، به صورتي درآمد كه ولايتهاي ايران ،‌كمابيش به حالت نيمه مستقل امور خود را انجام مي دادند . اين ترتيب حكومت ، به خصوص در اواخر عصر غزنوي و در تمام دوره سلجوقي به صورت چشمگيري توسعه و گسترش يافت.
تركمانان سلجوقي به سبب وسعت ممالكي كه به دست آورده بودند ، اداره آن را از حالت تمركز خارج ساختند ، ( به خصوص كه خود نيز پايتخت ثابت نداشتند )‌. سلجوقيان به تناسب رعايت اوضاع زمان ،‌نيشابور مرو،‌اصفهان و اندك زماني نيز ، بغداد را پايتخت خويش قرار دادند . البته ، اين غير از موقيعت سلجوقيان كرمان و سلجوقيان آناتولي است كه هر كدام پايتختهاي خاص خود را داشتند ( اگر چه ،‌آن نيز به نوبه خود متغير بود) . به عنوان مثال ،‌سلجوقيان كرمان هفت ماه گرم از سال را در كرمان ( بردسير )‌ و پنچ ماه سرد را در جيرفت ( قمادين ) مي گذراندند كه تا پايتخت زمستاني ، بيش از چهل فرسنگ ( 240 كيلومتر ) فاصله داشت .
پادشاهان سلجوقي ، اصولا" در دربار خود ريش سفيدان و مربياني داشتند كه در اداره مملكت با آنان مشورت مي كردند . بعضي از اين افراد " اتابك " ( معلم يا مربي )  بعضي اميرزادگان سلجوقي نيز بودند. براي اداره ولايتهاي دور دست  گاهي بعضي از اين اتابكان را مامور مي ساختند ، چنانكه طغتكين پسر تاج الدوله تتش را در سال 479 ه.ق. مامور دمشق ساختند ، و عماد الدين زنگي ( از غلام زادگان سلطان ملكشاه سلجوقي ) ماموريت موصل را يافت . همچنين ، ايلدگز ( اتابك ارسلان شاه سلجوقي ) به آذربايجان رفت ، وسلغز به فارس و اتابك مويد الدين آي آبه به نيشابور و اتابك سام و عزالدين لنگر به يزد فرستاده شدند .

بيشتر اين اتابكان موقيعت خود را تا زمان حمله مغول به ايران حفظ كرده بودند و بعضي از آنان ،‌مانند اتابكان فارس و اتابكان آذربايجان ،‌بعد از مغول نيز تا سالها در ولايتهاي مذكور حكومت داشتند . مهمترين و معروفترين اين اتابكان ،‌اتابكان خوارزم بودند كه به خوارزمشاهان و خوارزمشاهيه نيز شهرت يافته اند .

خوارزم ، كه در كتيبه هاي هخامنشي به صورت هوارزميا و بعد از اسلام به صورت خوراسميه نيز آمده است ، نام ناحيتي است در سفلاي جيحون . حدود آن ناحيه از حوالي درياچه آرال تا سواحل درياچه خزر و نواحي ابيورد ،‌از شرق در تمام سواحل سيحون ، ادامه مي يافت و پايتخت آن خوارزم خوانده مي شد .

اين منطقه نزديك درياچه آرال وشامل دو قسمت بوده است : قسمت شرقي (‌كث )‌كه معمولا" ترك نشين بود و قسمت غربي رودخانه كه اورگنج خوانده مي شد و فارس زبانان در آنجا ساكن بودند . پهناي رودخانه جيحون در اين نواحي گاهي به دو فرسنگ مي رسيد . اين دو شهر در زمان حمله مغول بيشتر به صورت ويرانه درآمدند . معروفترين اتابكان در تاريخ ايران ، اتابكان خوارزمشاهي بودند . اصولا"‌بعد از اسلام ( به خصوص در زمان غزنويان ) ، حكام خوارزم همان عنوان پيش از اسلام خود ، يعني خوارزمشاه ر ابه دنيال نام خود داشتند ، چنانكه آلتون تاش در زمان سلطان محمود كه حاجب بزرگ او بود و حكومت خوارزم  را يافت به همين لقب ملقب گرديد . قبل از او نيز مامون و علي بن مامون ومامون بن محمد ، همين عنوان را داشتند . در روزگار سلجوقيان ، انوشتكين غرجه ( كه طشت دار سلاطين سلجوقي بود ) به اشاره سلطان ملكشاه سلجوقي به امارت ولايت خوارزم منصوب شد ( 470 ه.ق . ) و در واقع ، خراج ولايت خوارزم مخصوص طشت خانه سلجوقيان بود .
در سال 490 ه.ق. قطب الدين محمد – ازاولاد انوشتكين غرجه – به تاييد امير حبشي ( پسر آلتون تاش حكمران خراسان ) به سمت خوارزمشاهي معين شد . او تا سال 522 ه.ق. عنوان حكومت خوارزمشاه را به خود اختصاص داد .
پسر او ، اتسز ( اتسز = نميرا ،آنكه بايد زنده بماند ) با لقب علاء الدوله هم اين سمت را به ارث يافت . او با سبطان سنجر پادشاه مقتدر سلجوقي در گيري پيدا كرد و سلطان سنجر ( در سالهاي 533 ، 536 و 542 ه.ق. ) سه بار ناچار شد به خوارزم لشكر كشي كند . هر چند در هر سه بار اتسز مغلوب شد ،‌ اما به علت عذر خواهي مورد بخشش قرار گرفت و به دليل ضعف سلطان ، در كار خود ابقاء شد .

بعد از اين تاريخ هم كه سلطان سنجر گرفتار شورشهاي داخلي و حملات قراختاييان و غزها در شرق ايران بود ،‌ ديگر فرصت نيافت به خوارزم لشگر كشي  كند . از اين پس ،‌حكومت خوارزمشاهيان در حوزه اي وسيع به صورت مستقل ادامه يافت .

 

بعد از مرگ اتسز ، پسر او – ايل ارسلان – به حكومت رسيد ( 551 ه.ق. )‌. سپس سلطانشاه – فرزند ايل ارسلان – چند صباحي حكم راند ( 568 ه.ق. ) تااينكه برادرش – علاء الدين تكش – او را از خوارزم بيرون راند و خود مستقيما" خوارزمشاه شد .

علاء الدين در سال 569 ه.ق. با مويد الدين آي آبه ( اتابك نيشابور ) به جنگ پرداخت و او را به قتل رساند .طغانشاه – فرزند مويد الدين – هر چند در نيشابور به حكومت نشست ، اما هميشه مورد حمله خوارزمشاهيان قرار داشت. سرانجام ، طغانشاه از ملك دينار غز شكست خورد و حكومت مويديه در نيشابور پايان يافت .

جنگهاي معروف علاء الدين  تكش ، در چند جا ياد شده است : نخستين در نيشابور با سلطانشاه برادرش( 585 ه.ق. ) و بار ديگر ،‌جنگ او با برادر در مرو ( 589 ه.ق.) صورت گرفت . لشگر كشي ديگر او به بخارا براي سركوبي تركان قبچاقي ( 591 ه.ق .)‌انجام شد . هر چند سپاهيان او به علت گرما و تشنگي اغلب هلاك شده و سلطان شكست خورده برگشته است .

جنگ ديگر او در سال (590 ه.ق.) با سلجوقيان عراق بود كه در حوالي ري با طغرل سوم ( آخرين پادشاه سلجوقي ) جنگيد و او را شكست داد . خوارزمشاه پس از آن تا همدان نيز پيش رفت . آن گاه ،‌همدان و اصفهان را به قتلغ اينانج سپرد.

در جنگي كه ميان سپاه خليفه و لشكريان خوارزمشاه در حوالي ري و ساوه به سال 591 ه.ق. روي داد ، لشكر خوارزم تا خوار عقب نشستند . خوارزمشاه در سال 596 ه.ق. پسر خود تاج الدين شاه – را حاكم اصفهان كرد ، و پسر ديگرش – سلطان محمد را حكومت خراسان داد . وي در 19 رمضان سال 596 ه.ق. در گذشت . پس از وي سلطان محمد – پسرش – جانشين پدر شد .
در زمان اين پادشاه ، وضع ولايتهاي ايران دچار آشفتگي بود . كرمان كه به تسلط ملك دينار عز در آمده بود ( اگر چه چند صباحي به تسلط خوارزمشاهيان نيز در آمد ) به علت حملات طوايف شبانكاره و اتابكان فارس ،‌ از حيطه تسلط خوارزمشاهي خارج شد ( 599 ه.ق. ) . سلطان غياث الدين (‌حاكم غور ) به تحريك خليفه " الناصر لدين الله " بر خوارزمشاه شوريد و قسمتهايي از خراسان را از آن خود كرد .

همچنين ، به تحريك خليفه ، بعضي روساي اسماعيليه از جمله جلال الدين حسن اسماعيلي در قلاع الموت و رودبار ادعاي خود سري كردند . اين رفتارها باعث شد تا سلطان محمد خوارزمشاه به فتواي جمعي از علماي ماوراء النهر ،‌نام ناصر خليفه را از خطبه انداخت و فرمان داد كه يكي از سادات حسيني ترمذ را به عنوان خلافت دهند و خطبه به نام او خوانند . سپس در زمستان سال 614 ه.ق. به همراه سپاهي از طريق همدان عازم جنگ با خليفه عباسي شد . اما ، سپاهيانش به علت سرماي شديد در اسد آباد همدان دچار تلفات بسيار شدند و چون در شرق ايران آشفتگيهاي پديد آمده بود ، سلطان محمد به مرو بازگشت ( محرم 615 ه.ق. ) سلطان محمد خوارزمشاه از سال 613 ه.ق.      گرفتار حملات طوايف مغول در شرق ايران شده بود ، تا اينكه در سال 615 ه.ق. شهر كاشغر به تصرف مغولان در آمد. سلطان هر چند خود را به ماوراء النهر رساند ، اما در برابر لشكر مغول قادر به مقاومت نبود و همچنان از برابر آنان مي گريخت . وي در شوال سال 617 ه.ق. در جزيره " آبسكون " ( در درياچه خزر )‌ بيمار شد و درگذشت .



:: بازدید از این مطلب : 24
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 07 تیر 1395 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : mymachines

حتي بعضي از آنها نشان سياه را بر پيكر خويش نيز مي نگاشتند. گويند چون علم پيغمبر ساده بود ، اينان رايت سياه را به نشان آنكه قصدشان بازگشت به دين پيغمبرست ، كه بني اميه ان را كنار نهاده اند يا به نشان آنكه قصدشان خونخواهي و سوكواري در عزاي خداندان پيغمبرست شعار خويش كردند. در پيشگوييهايي هم كه از جفر و ملاحم بر مي امد در آن روزها پديد آمدن علمهاي سياه را نشانه زوال دولت جابران مي شمردند و شايد به همين سبب بود كه چندي پيش از اين حارث بن سريج نيز علم سياه برداشته بود.

در هر صورت ،‌ اين سياه جامگان يا چنانكه توفانس گفته است اين سياه پوشان رنگ سياه را هميت خاص مي دادند و با جامه و علم سياه خويش مي خواسند پيشگوييهايي را كه براي زوال قدرت ستمكاران در افواه بود تحقق بخشند.

در هر حال اخبار راجع به قيام اين سياه جامگان را بعهدها در دوره عباسيان و بعد از قتل ابومسلم بي شك براي مصلحت عباسيان تا حدي تعديل كرده اند. از روايات غير اسلامي چنين بر مي ايد كه در خراسان به تحريك سردار سياه جامگان ، بندگان بر خداوند خويش شوربده انده و در يك شب همه آنها را كشته اند و اسب و سلاح و خواسته شان را برگرفته اند. اين روايات بدين گونه در طبري نيامده است اما دور نيست كه دشمني با عرب خاصه در روزايي كه هنوز خون يحيي بن زيد در جوزجانان مي جوشيده است و مرده او بردارد بوده است موالي و غلامان را بدينگونه به شورش سخت و كينه كشيي خونين واداشته باشد. درهر حال نظم و انضباط سختي هم كه ابومسلم پيروان خويش را به پيروي از آن واداشته است از وقتي مقرر شده است كه وي به مرو آمده است و اگر پيش از آن در ما خوان و سفيد نج و ديگر جايها موالي و غلامان بسبب نفرت سختي كه از عرب مي داشته اند با انها چنين بخشونت رفتار كرده باشند عجب نيست و شايد آن انضاباط سختي كه در نص بيعت ابومسلم آمده است بعد چنين واقعه يي و يا بقصد جلوگيري از تكرار نظير آن بوده است و بهر حال اين روايت تئوفانس با شور و هيجان موالي و با خشم و كينه يي كه آن قوم نسبت به اعراب خراسان داشته‌‌اند سازگار مي نمايد و در بيان چنين خشم و شوري بوده است كه نصربن سيار در طي قطعه يي كه بمناسبت سروده است اين سياه جامگان را قومي فرا مي نمايد كه دين آنها چيزي جز كشتن عرب نيست. با اينهمه ، و با آنكه سفارش امام عباسي به ابومسلم آن بود كه به عرب اعتماد نكند و حتي اگر لازم شود عرب را از ميان بردارد و تباه كند ، باز در بين ياران ابومسلم اعراب فراوان بودند. اينها كساني بودند كه در خراسان با موالي نشوونما يافته بودند و رنگ ايراني گرفته بودند. بيشترشان مثل ايرانيان شلوار مي پوشيدند و به فارسي سخن مي گفتند. گذشته ازين ، در مخالفت با مروانيان آنها نيز همان شور و حرارتي را داشتند كه موالي و غلامان و ستمديدگان درين مورد نشان مي دادند. چنانكه در فتح جرجان ، قحطبه بن شبيب سردار عرب ، موالي خراسان را كه از عدت وعدت مروانيان شكوهيده بودند دل داد و آنها را به ياد عظمت گذشته نياكانشان انداخت و آشكارا بر اعراب كه خود وي نيز آز آنها بود ، بر اغاليد.

سال صدو بيست و نه هجري ابومسلم را به هدف خويشكه قيام بر بني اميه بود نزديك كرد. در بيست و پنجم رمضان اين سال كه از پيش براي خروج معين شده بود وي در قريه سفيدنج كه از آن سليمان كثير و اعراب خزاعي بود بيرون آمد. امام دو علم به نام « ظل » و « سحاب » براي ياران فرستاده بود كه تا درين روز بيرون آرند. در آن روز كه ستمديدگان آنهمه انتظارش را كشيده بودند و سرانجام فرارسيد اين دو علم را بيرون آوردند. همچنين ، شورشگران براي آنكه ياران خويش را كه در قريه هاي مجاور بودند از خروج خكود آگاه كنند آتشها برفروختند. در طي چند روز از شصت ديه مجاور ياران سوگند خورده به سفيدنج آمدند. اين سياه جامگان با علمهاي سياه بيرون مي آمدند. چوبدستيهاي سياه كه كافر كوب مي خواندند بدست داشتند. بعضي اسب داشتند و بعضي ديگر كه بر درازگوش مي نشستند بر خران خويش بانگ مي زدند و مروان خطاب مي كردند نه آخر مروان بن محمد آخرين خليفه اموي كه درين روزها فرمانرواي تازيان بود مروان حمار خوانده مي شد؟ در عيد فطر كه مردم پشت سر سلميان بن كثير نماز خوانددند و ابومسلم آنها را به طعام دعوت كرد بيش از دو هزار و دويست تن سياه جامگان در سفيد نج فراز آمده بودند. هچجده روز بعد ، دستهيي سوار را كه نصربن سيار والي خراسان براي دفع اين سياه جامگان فرستاده بود ابومسلم مغلوب و متواري كرد. اما فرمانده آنها را كه مجروح و اسير شده بود تيمار كردند و بعد از بهبود رها نمودند تا برود و همه جا آوازه آزادگي و جوانمردي سردار سياه جامگان را بپرا كند. چند ماه بعد نيز كه باز عدهيي در جنگ به اسات وي افتادند آزادي يافتند و نام ابومسلم را به جوانمردي و رادي بلند آوازه كردند. در اندك زماني از هرات و پوشنگ و مرورود و طالقان و مر و نيشابور و سرخس و بلخ و چغانيان و طخارستان و ختلان و كش و نخشب ، سياه جامگان به ابومسلم پيوستند. حتي يمانيها در آن گيرودار عصبيتهاي داخلي بر رغم مضريها به ياري او برخاستند. چند ماه بعد كه ابومسلم به ما خوان مرو در آمد سياه جامگان او خراسان را به لرزه در آوردند. در ماخوان يكچند اقامت گزيد و به تعبيه لشگر پرداخت. براي هرجا بدست سياه جامگان افتاده بود عاملان برگزيد و لشگرگاهها تعيين كرد. تعداد ياران اودين زمان به هفت هزارتن مي ريد و او براي همه ارزاق و جامگي تعيين كرد و مانند سرداري آزموده درين كار دقت و اهتمام كرد. درين هنگام ، اعراب كه خطر را حس مي كردند يك لحظه كوشيدند تا ختلافات خود را به كناري نهند. شيبان حروري به تحريك و اصرار بكريها با نصربن سيار آشتي كرد و جديع كرماني نيز با نصر از درآشتي در آمد. اما چون هنوز بين انها بد گماني و رشك همچنان مثل پيش باقي بود براي ابومسلم و ياران او ازين گرگ آشتي اعراب خطري پيش نيامد. تنها كاري كه كردند ان بود كه بر آنچه در تصرف ابومسلم بود بتازند و او آنها را دفع كرد و چندي بعد كوشيد در دوستي و يگانگي آنها نيز خلل بيفكند. ازين رو بتن خويش از ما خوان به مرو رفت. كرماني را به عده يي از قبيله ازد واداشت ازين پيمان بيرون آيد و بار ديگر با نصر و با اعراب مضر به ستيزه پردازد. در آغز سال صدو ي از مرو به ما خوان بازگشت. در حالي كه خويشتن را از گزند اعراب ايمني داده بود و مي توانست منتظر بماند تا از ستيزگي آنها كه در حكم انتخحار عرب بود بهره بردارد. در ما خوان و فود ازد و مضر نزد او بدواري آمدند. نزديك شدن او با ازد مضر را بر آن داشت كه برقابت ازد با وي از در دوستي در آيند و بدينگونه اعراب خراسان در حال تزلزل و ترديد سعي كردند هر يك جداگانه ابومسلم را بطرف خويش بكشانند. اما ابومسلم كه نوز نمي توانست بااعراب در فاتد آنها را به بازي گرفت هر دو دسته را دربيم و اميد نگه داشت و از اتحادشان مانع آمد. هرچند درماخوان به جانبداري ازد برخاست اما با مضر نيز چنان رفتار نكرد كه آنها وي را دشمن خويش بشمارند. اما به تحريك او ، در مرو بين كرماني با نصرسيار جنگ روي داد. در گيرودار جنگ ابومسلم نيز سررسيد و نصر كه چاره يي جز تسليم نداشت به وي تسليم شد. در مرو ابومسلم فكرش همه آن بود كه كار لشگر خويش ساز كند. بموجب روايت مدايني ، عده يي از پارسايان و فقيهان مرو نزد او آمدند تا بدانند اين ابومسلم كيست و چه مي خواهد؟ اماابومسلم آنها را نپذيرفت و گفت كارهايي در پيش هست هك ما را براي انگونه گفت و گوها فرصت نيست. باري نصر در ورود ابومسلم به مرو تسليم وي شد اما صبح روز بعد با پيروان خويش از آنجا بگريخت. ابومسلم بيست و چهارتن از نام آوران عرب را كه سلم بن احوز تميمي يكي از آنها بود بكشت. نصر نيز كه خراسان را با اختلاف و عصبانيت ها و آشوبهاي آن فروگذاشته بود از راه نيشابور و قومس به جانب ري گريخت. از آن پس خراسان براي ابومسلم صافي گشت. براي هر شهر عاملان تعيين شد و رؤساء عرب كه سردار سياه جامگان هنوز از آنها ايمني نداشت كشته شدند. عراق كه از ستيزگيهاي گذشته پريشان مي بود ابومسلم را به خود مي خواند. سردار خراسان قحطبه بن شبيب را كه تازه از حجاز به مرو باز آمده بود بدنبال تميم بن نصر به آهنگ طوس و نيشابور فرستاد. 



:: بازدید از این مطلب : 23
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 07 تیر 1395 | نظرات (0)

data-aos="flip-right"
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران